دانلود رمان انقضای عشق تو pdf از آذر یوسفی و زهرا زنده دلان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
باربدِ مهرزاد، مردِ ۲۸ساله ایه که توی خودخواه بودن رو دست نداره. غرورش رو به هر چیزی ترجیح میده و تنوع طلب بودن براش یک بازیه شیرینه! رییس یک شرکت هواپیمایی بزرگه و عادت داره با دخترای رنگ و وارنگ، یک عشق بازی طولانی داشته باشه و بعد از چند ساعت، اونارو برای همیشه از زندگیش خط بزنه…
مشت های پی در پی ام به فرمون و خالی کردن حرصم روی پدال نشون از کلافگی و عصبانیتم می داد. ترجیح دادم موزیکی پلی کنم تا بلکه آروم بشم اما خودم هم بعید می دونستم به سبک زندگی سابقم آروم بشم. دلم یه جای خلوت می خواست، بدون مزاحم، بدون اعصاب خوردی و گریه، بدون التماس، بدون فکرای مزخرف! دلم برای دورهمی های شبونه م تنگ شده بود، شاید درد این روزام همین بود.
با این فکر لبخند رضایت مندی روی لب هام جاخوش کرد و بی تعلل شماره ی پارسا رو گرفتم. کمی بوق خورد و بعد صدای جدیش پشت گوشی پیچید:
-جانم؟
به یک باره لبخندم جمع شد. پارسا و اینطور سلام و علیک کردن عجیب بود. به روی خودم نیاوردم و با لحن گرمی گفتم:
-چطوری داداش؟
مکثی کرد و انگار داشت سعی می کرد خودش رو عادی جلوه بده اما من می دونستم رفیق چندین و چند ساله ام مثل همیشه نیست:
-خوبم داداش، تو چطوری؟ کجایی؟
راهنما رو زدم و میدون رو دور زدم. چیزی نمونده بود به شرکت برسم و بی اعتنا به لحن سردش گفتم:
-خوبم. هیچی تو راه شرکتم. میای امروز؟
مکثی کرد و گفت:
-آره میام. جانا رو رسوندم دانشگاه و تو ترافیکم. زود میام داداش.
با شنیدن اسم جانا لال شدم و از گفتن خواسته ام پشیمون شدم. باشه ای کم جونی گفتم و نفهمیدم چطور تماس رو قطع کردم. با افکاری درهم برهم ماشین رو پارک کردم و وارد شرکت شدم.
چند ماهه دیگه عید بود و ظاهر شرکت مثل همیشه از اول صبح شلوغ بود. بی توجه به نگاهای خیره ی کارمندها و مشتری ها مسیر اتاقم رو پیش گرفتم و به محض داخل شدن پرده رو کنار زدم.
نمی خواستم یک لحظه هم به اتفاقات امروز فکر کنم، خسته شده بودم. از این روزهای رومخی یکنواخت که حالم رو بد کرده بود!