دانلود رمان میوه ممنوعه pdf از شیوا بادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با ما باشید با سوپرایز ویژه دیگری از داستان باران و مادرش مستخدم خانه ی آقا بزرگ هستند و کیا نوه ی آقا بزرگ، بنا به شرایطی و بر اساس مصلحت آقا بزرگ، کیا و باران مجبورند با هم زندگی کنند و چون باران دختر مذهبی و مقیدی هست ، مابینشان صیغه محرمیت خوانده میشود و آقا بزرگ شرط میگذاره که اگه کیا دست از پا خطا کند و اتفاقی برای باران بیافتد، بخش زیادی از دارایی هایش را به نام باران میکند، باران برای کیا میوه ی ممنوعه اس و باید با هم زندگی کنند و کیا باید چشم از این دختر بگیرد..
پشت در اتاقش ایستاد و دو ضربه به در زد … صدایی نیامد و با کلافگی سه ضربه ی دیگر و محکم تر زد باز هم جوابی نشنید و اینبار بدون اینکه اذن ورود گرفته باشد در اتاقش را باز کرد و داخل رفت با دیدنش روی تخت گشمانش گشاد شد … بهتر از این نمیشد … با این هیبت بدون پیراهن ، چنان روی تخت خوابیده که انگار سالها بی خوابی کشیده است … نگاهش را به زمین دوخت و صدایش زد آقا کیا … آقا کیا …هوممم … قدمی دیگر جلو رفت و سینی را روی عسلی کنار تخت … گذاشت صورت مرد را نمیدید و پشتش به باران بود … نمیتوانست بدون اینکه بیدارش کند برود … مطمئن بود مادرش حسابی شاکی میشود
آقا کیا … بیدار شین … برو میخوام بخوابم … پس بیدار شده بود ؟! نگاهی به ساعت انداخت و با دیدن عقربه هایش آه از نهادش بلند شد … پدر بزرگتون کارتون دارن … براتون صبحانه آوردم … بلند شین بخورین … مرد غلتی زد و صورتش روبروی باران قرار گرفت … چشمهایش را باز کرد و با نگاهی خمار به دخترک چادر به سر نگاه کرد: چیه کله سحر با این چادر سیاهت مثل کلاغ ها غار غار میکنی و میگی صبح شده ؟ به جهنم که صبح شده!
نفس عمیقی کشد تا خشمش را فرو دهد … این پسر یک مشت جانانه نیاز داشت … نگاه از چشمان خندانش گرفت و به دستانش خیره شد …