دانلود رمان ترانه باران pdf از مریم بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پشت به دفتر ، رو به پنجره ی حیاط ایستاده بود و گذر عمر میدید. صدای دخترکان پر شور و حالی را میشنید که از سر دنبال هم میکردند و سرتا پایشان غرق آب بود . یکی مقنعه ی دیگری را میکشید و آن یکی بلند بلند خشونتش را سر نفر سوم خالی میکرد. و بازهم بازیشان از سر گرفته میشد.بازهم خنده و نشاط و بازهم شور و نشاط جوانی بود که از سر و رویشان میبارید…
دم عمیقی از هوای گرمو مرطوب اتاق گرفت. چندین و چند بار دستش سمت بلند گوی دفتر رفت و برگشت. چرا باید شادیشان را خراب میکرد؟ دلیلی نمی دید وسط هیجانات به حقشان ، خراب شود و خنده را بر آنها حرام کند. تذکر به جا ، تشویق و تنبیه هم به جا!
_ خجسته جان؟
صدای رحمتی رشته ی افکارش را پاره کرد. روی پاشنه چرخید و دستهایش را آزاد کرد. دستهایی که همیشه هنگام تماشا روی سینه قفل میشد و تمرکزش را بیشتر میکرد.
_ جانم؟ زنگو بزنم؟
رحمتی پیش آمد.لبخندی زد و مقابل میز او ایستاد.
_ نه عزیزم چه وقته زنگه؟ سپس نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:
_ یه ربع دیگه مونده. کجایی ؟ مشکوک میزنی بانو؟
خجسته خندید.با نوک پا صندلیش را عقب کشید و آماده ی نشستن شد.
-تو فکر بچه ها بودم.چه سرو صدایی راه انداختن. بعضی وقتا میگم ای کاش میشد جامو باهاشون عوض کنم. عجب دنیای دارن واقعا!
_ ای بابا..فکر کن این کارم کردی؟ خلاصه که چی؟ بازم عمرت سر میاد و باید جات بدی به یکی دیگه!
خجسته با لبخند نگاهش کرد. حقیقت تلخ بود و غیر قابل انکار! پس جایی برای بحث باقی نمی ماند.