دانلود رمان ادمین pdf از محبوبه فیروزخانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، رازآلود، معمایی
کیارش عادل بعد از سالها به ایران برگشته تا کسبوکار خودش را راه بیندازد، اما درست وسط شروع کار، پایش به ماجرایی پیچیده و مرموز باز میشود. دختری باهوش، خونسرد و سرشار از کینه، بیوقفه نقشههایی برای او کشیده. نقشههایی که حالا یکییکی دارند به واقعیت تبدیل میشوند. کیارش مردیست پر از راز؛ رازهایی که حتی خودش هم فراموششان کرده، و حالا نمیداند از کجا و توسط چه کسی ضربه میخورد. در این گیرودار، عشقی ممنوعه هم سر بر میآورد، عشقی که نمیگذارد رهایش کند… تا اینکه اتفاقی میافتد که همه چیز را زیر و رو میکند.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان ضماد
قسمتی از رمان
روبه رویم ایستاد و راهم را سد کرد. نگاهش کردم تا علت رفتارش را توضیح دهد. معنی نداشت اینگونه راه خروج را بر من ببندد. آن هم با چهره ای که این همه گرفته بود. نگاه پرسشگرم را با پوزخندی مصنوعی پاسخ داد. با همان نگاه نافذش راه خروج را برایم باز کرد. «اینجا جای موندن نیست. ولی من فکر بهتری دارم». فکر بهتر؟ ناخوداگاه جبهه گرفتم و قدمی به عقب برداشتم. «متوجه … متوجه منظورتون نمیشم». «بفرمایید … توی راه توضیح میدم». مگر میشد؟ پیش خودش چه فکری کرده بود؟ چه توقعی از من داشت؟ واقعا توقع داشت بدون هیچ حرفی دنبالش راه بیوفتم و با او همراه شوم؟ «مزاحم شما نمیشم»… دوست داشتم چشمانم را میبستم و هرچه ناسزا و بد و بیراه بلد بودم بارش میکردم، اما حیف که هنوز کارم با او
تمام نشده بود و فعلا باید کارمندش باقی میماندم. «لطفا راجع به من فکر بد نکنید». نه … مثل اینکه خودش بود. همان کیارش تیز و دقیق همیشگی که با یک نگاه متوجه همه چیز میشد. خودش میدانست که پیشنهادش زیادی وقیحانه بود یا من عکسالعمل تندی نشان داده بودم؟ ساکت ماندم تا خودش توضیح دهد. «یه دختری هست … تقریبا همسن و سال شماست. یکی دو سال از شما کوچکتره. پدربزرگش بیمارستان بستریه و این شبها تنهاست. خوشحال میشم اگه شما از تنهایی درش بیارین». این دختر که بود؟ معشوقۀ کیارش؟ «خب … من »… نتوانستم بهانه بیاورم. خودم هم نمیدانستم چرا دلم دیدن این معشوقه را میخواست. «قول میدم بهتون بد نگذره. آنا هم از تنهایی در میاد». پس حدسم درست بود.
نمیدانم چرا به سرعت تصمیم گرفتم و بهانه را کنار گذاشتم. حداقلش این بود که با آنا آشنا میشدم و حرفی برای گفتن به سودابه داشتم. «مطمئنید مزاحمش نیستم؟» در را برایم باز کرد و باز لبخندی مصنوعی تحویلم داد. هنوز گرفته بود. هنوز انگار چیزی آزارش میداد. «مطمئن باشید، خوشحال هم میشه». دیگر حرف اضافه ای نزدم و با او همراه شدم. فقط سوار ماشین که شدیم، برای فرامرز پیام فرستادم که به منزل دوستی میروم و خواستم تا بعد از تمام شدن میهمانی به دنبالم بیاید. نمیتوانستم در خانۀ دختری غریبه و ناآشنا، شب را به صبح برسانم. «میتونم … بپرسم … این فری کیه؟» یک تای ابرویم بالا پرید و نگاهم رد نگاهی که از گوشی همراهم گذشت و به جلو دوخته شد را گرفت.
به او ارتباطی نداشت که فرامرز کیست، اما نمیدانم چرا پاسخش را دادم. «فرامرز … شوهر خواهرمه»… پلکی زد و انگار نفس راحتی کشید. اشتباه نمیکردم. واقعا نفسی از سر آسودگی کشید. اگر آنایی در کار نبود گمان میکردم که کیارش بیچاره، عاشق من شده. عاشق بزرگترین و خطرناکترین دشمن زندگیاش. خنده دار نبود؟ خنده ام را با آب دهانم پایین فرستادم و ظاهری جدی به خود گرفتم. نمیشد ندیده و نشناخته پا به خانۀ غریبه ای بگذارم. باید راجع به آنا، کمی اطلاعات کسب میکردم. «میشه از آنا برام بگید؟ از اقوامتون هستن؟» نگاهش تند و گذرا از من گذشت و به جلو دوخته شد. دوباره نگرانی و اندوه به چهره اش بازگشت. نفسش را صدادار بیرون فرستاد و دنده ای عوض کرد.