دانلود رمان چمدان آخرین مسافر اثر آرزو طهماسبی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون نسخه کامل با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
سوپرایز خوب این لحظه در مورد یک دختریست کاملا سنتی که با پسر خان روستاشون ازدواج میکنه اما به دلایلی که مشخص میشه جدا میشن؛ حالا بعد مدت ها دختره برگشته به روستاشون جایی که پسرخان هم اون جاست و باز این دو هم رو میبین آیا این بار میتونن عاشقانه به هم برسند، داستان محور یک روستای تاریخی و توریستی در کردستان است که روستا و افراد روستا هم ماجراهای خودشون رو دارن و همین جذابیت رمان رو چند برابر کرده …
درست هم مانند زمان های که دعوا میکردیم یا از چیزی گله میکردم، همین نگاه را داشت و فقط خدا میداند من چه قدر حرص میخوردم از این که نمیدانستم ناراحت است یا بی تفاوت! آن قدر نگاهش روی من زوم بود که بابا هم پشت به من ایستاده بود، رد نگاهش را گرفت و به سمت من برگشت … از دیدن من و نگاه او اخمی غلیظی میان ابروهایش نشست … درست بود هنوز با او کار میکرد اما هیچ دوست نداشت چیز دیگری میان ما پیش بیاید! مانند همان بار قبل! اما من که این احتمالات را از قبل در ذهن خودم داده بودم
با سری بلند و سرگرم کردن خودم با موبایلم از کنارشان گذشتم و به کوچه کناری رفتم … آبش خاتون مشغول شستن جلوی خانه کوچکش بود و زیر لب ر کنان برای خودش حرف می ر غُ ُ غ زد … نزدیکش که رسیدم،سرش را بلند کرد و لبخند نرم و شیرین مخصوص خودش را زد … سلام آبش خاتون، خوشی؟ با لهجه زیبای کوردی که مختص آن منطقه بود … سعی کرد دست و پا شکسته فارسی جواب من را بدهد … سلام دخترجون، بخیر اومدی … تشکری کردم و گفتم که مامان من را برای شیر تازه فرستاده است. دبهای که مامان بهم داده بود را گرفت و با فرزی و چابکی همیشگی اش داخل رفت تا برایم پرش کند
نگاهم به مرغ های زیادش بود که همه با هم برای رها شدن از قفس های تنگ دست به قد قد کردن کرده بودند … عاشق حیاط آبش خاتون بودم هر نوع حیوانی و تنور و وسایل سنتی را میتوانستی به راحتی آن جا پیدا کنی …