
دانلود رمان دوست نداشتنی pdf از شری گامون
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، درام، روانشناختی، رشد شخصیتی، خارجی
خلاصه رمان دوست نداشتنی
مگی یاد گرفته بود چگونه نامرئی باشد. نه به این خاطر که بلد بود در دیوارها ناپدید شود، بلکه به خاطر سالها نادیده گرفته شدن. او کسی بود که هیچوقت انتخاب اول کسی نبود و همین، زخمی عمیق بر روحش نشانده بود. برای همین وقتی کالب پا به زندگیاش گذاشت، اولین احساسش شوق نبود، وحشت از تکرار بود. کالب اما ماند. او ماند تا به مگی ثابت کند متفاوت بودنش به خاطر کامل بودن نیست، به خاطر این است که حتی وقتی مگی خود را لایق عشق نمیداند، باز هم دوستش دارد …
قسمتی از رمان دوست نداشتنی
انقدر در دردهام غرق شده بودم که نفهمیدم اشک در چشمهام جمع شده تا اینکه قطرهای به روی گونهام افتاد. سث اروم منو به سمت خودش برگردوند: چی شده؟ به درون چشمهام نگاه میکرد، انگار میتونست تاریکی درون روح منو ببینه اروم انگشتهاش رو به روی گونهام کشید و اشکمو پاک کرد. یه محبت غیر قابل انکاری در موردش بود که باعث لرزش قلبم شد. عکس العملش غافل گیرم کرده بود و یه لحظه نمیدونستم چی باید بگم باید دربارهی زندگی فلاکت بارم چیزی بهش بگم؟ بهش توضیح بدم که چقدر نیازمند دوست داشتن بودم و یا اینکه چجوری میتونستم خودمو با این بچهها و احساساتشون وقف بدم؟ جواب امن تر رو انتخاب کردم. مثل همیشه، احساسی از خودت نشون نده. همه رو درون خودت نگه دار اگه چیزی در موردت ندونن نمیتونن اذیتت کنن. “به خاطر هوای سرده چشمهامو میسوزونه ” واضح بود که جواب منو باور نکرده ولی با این حال چیزی نگفت. در مدرسه رو باز کرد تا با هم وارد راهروی بشیم. گریه؟
چه مرگمه؟ احتمالا نزدیک ماهانهام بود. چند قدم عقب تر ازش راه رفتم و مخفیانه اشکهامو پاک کردم داشتم تو ذهنم حساب میکردم ببینم تاریخش کیه. وقتی به کلاس رسیدیم، از کنار شونهاش نگاهی به داخل انداختم و دیدم 22 چهرهی خندان منتظرمون. قبل از اینکه در کلاس باز بشه، صورتهای فرشته مانندشون رو به شیشه چسبونده بودن تا ما رو دیدن، سریع اومدن بیرون و خودشون رو تو بغل من و سث انداختن. جوری که هر دومون افتادیم زمین. عکس العملشون نسبت به اون حیرت زدهام کرده بود. ظاهرا اونو هم به همون اندازهی من دوست داشتن. زین، یه پسری که قلب مهربونی داشت، روی زانوی من نشسته بود. “چرا زود اومدی خانم مگی؟” “باید برنامهی مدرسهام رو به این ساعت تغییر میدادم” نواه، یه پسر کوچک شیرین با چشمهای بزرگ قهوهای گفت “واووو، دو تا از معلمهای مورد علاقمون رو تو یه ساعت باهم داریم. من خوش شانس ترین پسر روی زمینم. و در حالی که سث داشت کمکم میکرد تا از روی
زمین بلند شم، بهمون لبخند زد. الیزا، یه دختر بسیار خوشگل با موهای فر بلوند گفت “میدونی این یعنی چی؟” سث پرسید “چی؟” “یعنی اینکه شما دوتا باید با هم ازدواج کنین” و دستش رو گذاشت روی دهنش و خندید. در حالی که دخترها خوشحالی میکردن و پسرها صدای بالا آوردن در میاوردن، باهاشون خندیدم. وقتی معلمشون اومد، سث منو ول کرد. خانم متیوس، یه زن کرهای میانسال قد بلند بود که موهای مشکی بلند و ابریشمی داشت. “خیلی خوب بچهها، سر جاتون بشینین ” مثل همیشه صدای ارام و مهربونی داشت “از این به بعد در این ساعت آقای ست و خانم مگی را با هم خواهیم داشت. از اون جایی که معلمهای مهمانمون چند هفتهای هست که برامون کتابی نخوندن، به دو گروه مجزا دسته بندی میشیم تا اونا برامون داستان بگن.” سریع بچهها رو به دو گروه کرد و هر کدوم رو به یک سمت کلاس فرستاد. هریسون، یه پسر مو قرمز دوست داشتنی، یه چند تا کتاب رو انتخاب کرد تا براشون بخونم. بقیهی گروه هم یا روی زمین یا …









