
دانلود رمان پینوکیو pdf از سیما انورى
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، مافیایى، جنایى، معمایى
خلاصه رمان پینوکیو
برای عجیب بودن به دنیا آمدم. تا متفاوت باشم، نه خوب باشم و نه بد. اما این انتخاب من نبود. فقر، جنگ و خون… از ابتدا با من بودند. غرایز ترسناکی که تا آخر عمر رهایم نمیکردند. من فراتر از یک انسان بودم و شکل عجیبی داشتم. فرزند یک حیوان دیوانه بودم… یک موجود وحشتناک، یک هیولا! اما در یک لحظه… حتی کمتر از یک چشم برهم زدن… من قهرمان شدم! جادوگر شد، قهرمان یک سرزمین! متفاوت شدم، خوب شدم و خوشحال شدم، اما هنوز بد بودم. چون تو بد بودن را کنار نگذاشته بودی و من هم که همیشه دنبالهروی تو بودم… تویی که همیشه در سایه بودی اما سر و صدا به پا میکردی… مردک چوبی!
قسمتی از رمان پینوکیو
خورشید بار و بندیلش را جمع کرده و آسمان رفته رفته به سوى شب مىرفت. هوا کمى خنک شده و کوچههاى این محله برخلاف محلهاى که در آن فالگیری مىکردم، همیشه خدا خلوت بود. سکوت و خلوتى که هرازگاهی با صداى بوق ماشینها شکسته میشد. دم عمیقى از هواى غروب مىگیرم و نگاهم را به کتانىهاى سفیدى که متعلق به آن دختر بود، مىدهم. با فکر حرص و جوشى که تا الان خورده، لبخند نیم بندى روى لبهایم مىنشیند، مردم آزار بودم دیگر… با خیال راحت نفس عمیقى میکشم و نگاهم را به ارسلان مىدهم. قدم زنان کنارم راه مىآید و شنلم را روى دستش انداخته و سکوت کرده. بعد از آن تعقیب و گریز خودم به دستش داده و حالا جز تیشرت طوسیام چیزی به تن نداشتم. نگاهش مىکنم و میدانم که به اتفاقات امروز فکر میکند و نگران است، بابت پولی که احتمالا باید براى اجاره ملک رستوران بدهد و اجاره اتاقکى که در آن فالگیری مىکردیم و لو رفت و اجاره خانهاش و طاهرى که در به در دنبالمان است و پیگیریهاى
مادرش و هزاران دغدغه دیگر… دغدغههایى که اندازه موهاى سرم فراواناند و اندازه موهاى سرم از آنها متنفرم… دغدغههایى که آدمهاى عادى به آن فکر مىکنند و من سالهاست که بهشان فکر نکرده و نگران هیچ کدام نشدهام. نه اجاره خانه، نه قبضها و نه خورد و خوراک… نه اینکه آنقدر ثروتمند باشم که برایم مهم نباشدها نه… فقط براى یک گربه ولگرد پارکها و خرابهها هم خانه حساب میشوند. و من خیلى وقت است که قبول کردهام یک گربه ولگردم! اما ارسلان نه… برو او با من فرق دارد. میان من و او اندازه یک دریا اشک مردم فاصله است. من همیشه مورد لعن و نفرین بودهام و او دردانه مادر و پدرش… پسر بیست و هفت ساله مو بلوندى که همیشه بخاطر رفاقتش با من سرزنش شده… خودش نمىگوید اما من نگاههاى وحشت زده و متنفر مادرش روى خودم را بارها شکار کردم. نگاههایى که میگوید وحشت دارد از اینکه پسرش با من باشد و یکی مثل من شود. دروغگو، کلاهبردار، لکه ننگ! هر چند ارسلان هرکارى هم که
مىکرد هرگز تبدیل به یکى مثل من نمىشد. هرگز! حتى اگر خودش مىخواست… هیولا شدن به این آسانى که مادرش فکر میکرد نبود. و من هرگز نمىگذاشتم پسرش تبدیل به یکى مثل من شود… هیولا شود. با نزدیک شدن به آپارتمان دو طبقهی قدیمى که در آن زندگی میکنم، قدمهایم را آهسته تر برمیدارم. -هرچی از پول روزاى قبل مونده رو بده اجاره اتاقک و با بینور تسویه کن چون لو رفته دیگه به دردمون نمیخوره… کلافه نفسش را بیرون فوت مىکند. -آصلان و چیکار کنیم؟ بیخیال نمیشه مردک طماع. بینیام از آمدن اسم نحسش چین میخورد و گوشه لبم بالا میپرد. _چیکار کنیم نه و چیکار کنم. آصلان به تو ربطى نداره… طرف حسابش منم! شاکى صدا بلند مىکند. -تنها بفرستمت تو دهن شیر؟! نیم رخم به طرف صورتش است کامل به سمتش مىچرخم و پوزخند میزنم و دستهایم را در جیب شلوارم فرو مىکنم. -اون جز یه عوضی نیست و منم از پس خودم برمیام مو قشنگ! کفرى نگاهم مىکند و هیچ نمىگوید …









