
دانلود رمان وستا pdf از AZI_H10
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان وستا
زندگی آن بهشت آرامی نبود که انتظارش را داشتم. در قلب همین آشفتگی، طعم عشق را چشیدم؛ عشق به مردی که در اولین مواجهه، مرگ را برایم به ارمغان آورد و قصد خفه کردن جانم را داشت. و نفرین بر من باد! نفرین بر این قلب سرکش که شیفته چشمان گرگ صفت و درندهاش شد. گرگی که مجرای هوا را بر من بست و من، اسیر و درمانده، در نگاه خون آشامش محو گشتم …
قسمتی از رمان وستا
با لبخند از او خداحافظی میکنم و از درب عمارت خارج میشوم و به سمت ماشین سهیل حرکت میکنم. در جواب سلامش سری تکان میدهم و بی توجه به درب عقبی که برایم باز کرده است درب جلوی ماشین را باز میکنم و صندلی شاگرد را برای نشستن انتخاب میکنم… پالتویم را از تنم در میآورم و همانطور که کنار شومینهی کلاس میایستم تا کمی دستهایم گرم شود به اتاقی که قرار است از این بعد چندین ساعت با شاگردهایم بگذرانم نگاه میکنم، اتاقی ساده یک میز و صندلی برای من و چندین صندلی دیگر هم برای شاگردهایم، البته در روز شاید سه الی چهار نفر برای آموزش بیآیند طوری که به معلمها فشار نیاید. با صدای در گلویم را صاف میکنم و میگویم: -بفرمایید! یک پسر حدود بیست ساله با تیپی اسپرت وارد میشود و همانطور که کولهش را بر روی شانهاش مرتب میکند، مودب و با کمی تعجب سلامی میگوید و در ردیف آخر صندلیها مینشیند. در جوابش لبخندی میزنم و همانطور که به سمت صندلیای که از این به بعد
برای من است حرکت میکنم و خودم را معرفی میکنم: -سلام مستر، معلم زبان جدیدتون هستم! با کمی مکث سری تکان میدهد و در جوابم فقط میگوید: -خوشبختم، ماهان علیپور هستم! در جوابش خوشبختمی زمزمه میکنم و دفتری که حین ورود به کلاس خانم محمدی به من داده بود را باز میکنم و جلوی اسم ماهان تیک میزنم! شاگرد بعدیام با کمی تاخیر چیزی حدود یک ربع وارد میشود، سعی میکنم روز اولی کمی خوش برخورد باشم، از بینظمی بسیار متنفرم و این دیر آمدن این شاگردم باعث تاخیر تو یادگیری خودش و ماهان میشود! دختری کم سن و سال چیزی حدود 8 یا 9 سال وارد کلاس میشود و همانطور که لبخند دندان نمایی به ماهان تحویل میدهد بدون اینکه مرا ببیند، با هیجان شروع به حرف زدن میکند: -وای عمو اومدنی سوگل با یه مرد اخمو تصادف کرد، ماشین سوگل هیچیش نشد ولی پراید اون مرده انگاری که به یه مو بند بود از هم پاچید، نبودی ببینی بیچاره چقدر گریه و زاری میکرد آخرسرم نه برداشت و نه گذاشت به
مامان گفت باید برام ماشین بخری! و بعد همانطور که معلوم بود نفس کم آورده است ولی صحبتش را ادامه داد: -سوگلم یهو عصبی شد و بدون اینکه بفهمه چیکار میکنه با قفل فرمون زد تو سر مرده، حالا خر بیار و باقالی بار کن، از خوشحالی دارم پرواز میکنم سوگل جونم الان تو زندان داره آب خنک نوش جان میکنه تا بابا براش سند بزاره یا مرده رو راضی کنه! حالا که دلیل دیر آمدنش را متوجه شدهام اخمی بین ابروهایم مینشانم و با یک سرفهی مصلحتی توجهاش را به خود جلب میکنم! گویی تعجب کرده است که بیپروا میگوید: واو، این خوشگله کیه؟ نکنه تو ام یکی از شاگردای خانم محبی؟ متعجب همانطور یک آبرویم را بالا میدهم در جوابش میگویم: -نه شیرین خانم، بنده معلم جدیدتونم! با اخم میگوید: -من خانم محبی رو بیشتر دوست داشتم! در ضمن اسم من شیرین نیست اسمم ستارهست! لبخندی میزنم و میگویم: -عزیزم! خانم محبی دیگه نیست و مجبوری از این به بعد منو تحمل کنی! و همانطور که به ساعتم نگاه میکنم میگویم …









