
دانلود رمان دیوانه در آغوشم بگیر pdf از یاسمن سعیدی نیا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، مافیایی، روانشناسی
خلاصه رمان دیوانه در آغوشم بگیر
نام کرکگور در تیمارستان آلجی مترادف وحشت است. گفته میشود در شبی بارانی، او والدینش را به قتل رسانده. شبها، طبقهای که در آن نگهداری میشود، آرامش ندارد و صداهای عجیبی از آن شنیده میشود. هیچ پزشکی مایل به ملاقاتش نیست و حتی جسورترین آنها هم نیمهراه عقب کشیدهاند. دیوارهای اتاقش را با آلومینیوم تقویت کردهاند و زنجیرها تنها همراهانش هستند. پلیسها هم از مهارش عاجزند. در نهایت، پزشکی به نام نارویین انتخاب شد؛ انتخابی اجباری. مأموریتش درمان بود، اما سرنوشت مسیر دیگری را رقم زد. پس از ورود نارویین، صداها تغییر کردند؛ فریادها کم شدند و نجواها غالب. شاید همان لحظه بود که قدرت کرکگور شکل تازهای گرفت …
قسمتی از رمان دیوانه در آغوشم بگیر
وقتی پیاده شدم… دهانم از تعجب باز ماند. ساختمانهای بلند، فضای سرسبز، دانشجوهایی که اینطرف و آنطرف میرفتند… دانشگاه مثل یک شهر کوچک بود؛ زیبا، بزرگ و نفس گیر. همزمان با من چند تا دختر و پسر دیگه هم وارد دانشگاه شدن. چشمهام مدام اینطرف و اونطرف میچرخید، انگار همه چیز پیش چشمم جدید و عجیب بود. یکی از پسرها سوت بلندی زد و گفت: حاجی عجب جاییه! بیخود نیست میگن دانشگاه تهران فقط نخبه راه میده! همه از حرفش زدیم زیر خنده. یکی از دخترا رو به جمع گفت: خب بچهها، خودتون معرفی نمیکنید؟ من سریع گفتم: شرمنده… باید اول من خودمو معرفی میکردم. گفت:دشمِنت شرمنده گلم، این چه حرفیه؟ نفس گرفتم و گفتم: خب… من نارویین هستم، ۱۸ ساله از کرج. از آشنایی باهاتون خوشبختم. بعد از من، پسری که واقعا خوشتیپ و مرتب بود جلو اومد. تو دلم گفتم: ماشالا به مادرت که همچین پسری زاییده! _خب، نوبت منه. آرشام هستم، ۲۲ ساله از تهران. از آشنایی با همتون،
مخصوصاً نارویین… خوشبختم. یکی یکی بچهها معرفی کردن: من سارا هستم، ۲۳ از اصفهان. من مهسا هستم، ۲۰ ساله از اهواز. من مهشیدم، ۲۵ ساله، تهران. من بابک هستم، ۲۳ از تهران. از آشنایی با همتون خوشوقتم. منم دوباره گفتم: همچنین بچهها فقط دیرمون نشه، اگه… حرفم تموم نشده بود که کسی از توی حیاط داد زد: استاد اومد! بدوید که خیلی گیر میده، ازتون هزار تا ایراد میگیره! سریع گفتم: بچهها من رفتم، اولین روزه دیر نرسم استاد ولمون نمیکنه! اونا هم حرفمو تأیید کردن و من از جمع جداشدم. سریع از پلهها بالا رفتم و وارد سالن شدم. نگاهم رو روی جمعیت چرخوندم که روی چند تا پسر متوقف شد. راهم رو کج کردم سمتشون. یکیشون تکیه داده بود به صندلی، دوتای دیگه روی مبل لم داده بودن. به ظاهرشون میخورد از اون بچه مایهدارهای بیدغدغه باشن. کیفمو روی شونهم جابه جا کردم و یه سلام کوتاه دادم. یکیشون که قدش از بقیه خیلی بلندتر بود جواب داد: سلام. _علیک سلام… خوبی؟ لبخند کجی زد و
گفت: به خوبیه تو… منم خوبم خانوم زیبا. چشمهامو ریز کردم. _ببخشید مزاحم شدم، میگم سال اولیا کدوم طبقهان؟ همون پسره با نیش باز گفت: خب راستش زشته قبل اینکه خودتو معرفی کنی آدرس بپرسی، نه؟ پوزخند زدم. _ببخشید… مگه ازتون خواستم منو بشناسین؟ یه کلام بگین سال اولیا کجاست یا خودم پیداش میکنم. _اوهو… چقدر وحشی! خانوم خوشگله، یه کم آرومتر. همون پسری که سنش بیشتر میزد و قیافهاش نسبتاً پختهتر بود سریع گفت: بس کنید دیگه… اذیتش نکنید. بیچاره فقط یه سؤال پرسید. از استرس دیر رسیدن، خون خونمو میخورد. فقط میخواستم زودتر از دستشون خلاص شم. وقتی دیدم اون چند تا پسر حرفم رو جدی نمیگیرن، همونطور که اومده بودم برگشتم. چند قدمی ازشون دور شده بودم و تو ذهنم هی با خودم تکرار میکردم که چطور باید کلاس رو پیدا کنم، که یکهو صدایی از پشت سرم بلند شد: نارویین! برگشتم. آرشام بود. _سلام… خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید …









