
دانلود رمان وسوسهی فریب pdf از مترجم ساشا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: مافیایی، بزرگسال، ازدواج اجباری، هیجانی، معمایی
خلاصه رمان وسوسهی فریب
داستان جلد دوم رمان پیمان فریب از جایی آغاز میشود که مرز بین عشق و خطر محو شده… لِیا، زخمی و خسته، میان دنیای سرد آدریان گیر افتاده است. مردی با قدرتی ترسآور و احساسی پیچیده. نامزدیای که هنوز تمام نشده، مافیایی که فشار میآورد و عشقی که هر لحظه واقعیتر میشود… تا اینکه یک حقیقت پنهان همهچیز را دگرگون میکند. حالا دیگر صحبت از دوست داشتن نیست؛ صحبت از انتخابهای سخت و بهای آنهاست …
قسمتی از رمان وسوسهی فریب از مترجم ساشا
+زیباترین پرما بالرین من. امشب یه اثر هنری بودی، لیای شیرینم. -ممنون فیلیپه. دستمو سریع عقب میکشم و با درد یه تاندون تو پای چپم، زاری میکنم. باید سریع یه پچ درد بذارم. +نگو ممنون… این منم که مفتخرم یکی مثل تو داشته باشم. این باعث لبخندم میشه. فیلیپه بهترین کارگردانیه که تا حالا کار کردم. اون منو بهتر از هر کسی میفهمه. +رایان. به بازیگر مرد اصلی اشاره میکنه و R رو با شدت تلفظ میکنه. +عالی بودی. همونطور که انتظار میرفت. رایان یه ابرو متکبرانه بالا میبره. قیافه مربعی، چشمای آبی عمیق و چونه صافش همه چیزو میگه. +تو هم همین طور، هانا. فیلیپه با حالت بیتفاوت بهش میگه. +باید روی پنجههات برای ژیزل کار کنی. هانا یه لبخند شیطنت آمیز میزنه و بعد گلوی خودش رو صاف میکنه. هانا بلنده، یکم از من قد بلندتره، چشمهای گربهای داره که همیشه با آرایش تیره و غلیظ بزرگترش میکنه. +این یعنی قراره برای نقش اصلی انتخاب بشیم؟ استفانی کنار فیلیپه میاد. پوستش قهوهای تیره و
موهای طبیعی فرش رو با یه کش صورتی جمع کرده. به عنوان یه بالرین سابق تو نیویورک سیتیه، شهرتش از قبل اومده و همون قدر سرسخته که فیلیپه هست ولی با هم تیم خیلی خوبی ساختن. +آزمون داریم ولی نه برای نقش اصلی. +چرا… هانا لحظه آخری خودش رو کنترل میکنه که داد نزنه. استفانی سرش رو به سمت من تکون میده. +تهیه کنندهها قبلا لیا رو برای ژیزل انتخاب کردن. چشمهای هانا با نگاه پر از کینه به من میافتن. منم با یه نگاه سرد جوابش رو میدم. از وقتی پنج ساله شدم بالرین شدم، یاد گرفتم از حسادت و دعواهای بچگانه بالاتر باشم. من اینجام چون عاشق رقصم و نقشهایی بازی میکنم که تو زندگی واقعی نیستم. بقیه همه صداها مزاحمن. احتمالا به همین دلیله که دوست ندارم. بعضیها بخاطر خودشون باهام رفیق میشن و بعد پشت سرم خنجر میزنن، بعضیها هم به همه چیز حسودن. همه اینجا فقط همکارن و همون طور که مادربزرگ میگفت، وقتی بالا باشی، تنهایی. تاندونهام دوباره درد میکنه و سعی
میکنم اخممو پنهون کنم. تو این اجراهای طولانی زیادی به خودم فشار اوردم و حالا نیاز به مراقبت بعد اجرا دارم. الان. سرم رو به فیلیپه و استفانی خم میکنم. -اگه اجازه بدین. +چی؟ نمیخوای به جشن بعد اجرا جوین شی؟ کارگردان با تعجب میگه. +تهیه کنندهها خوششون نمیاد. -نیاز به مراقبت بعد اجرا دارم، فیلیپه. +پس انجامش بده، بعد بیا پیش ما، شیرینم. -متأسفم، نمیتونم. خستهم و نیاز به استراحت دارم. لطفاً از طرف من عذرخواهی کنین. فیلیپه و استفانی کمی ناراحت به نظر میرسن، ولی سر تکون میدن. برای یه پرما بالرینا عجیبیه که جشن بعد اجرا رو نیاد ولی اونا میدونن من چقدر از نورافکن بیرون از رقص متنفرم. تازه، بیشتر اون تهیه کنندهها هم مردسالار و مزاحمن.. بهتره تا جایی که مجبور نیستم باهاشون روبه رو نشم. رقاصها کم کم وارد اتاق تعویض میشن و با هم گپ میزنن. هانا نزدیکم خم میشه و زمزمه میکنه. +شاید بالاخره تهیه کنندهها بفهمن تو واقعاً چه آدم بی استعداد لعنتی هستی. من نگاش میکنم …









