دانلود رمان عروس استاد pdf از ترنم
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، بزرگسال، استاد دانشجویی
داستان دربارهی دختری است که پدرش او را به خاطر پول مجبور به ازدواج با مردی میکند. اما او در شب عروسیاش تصمیم به فرار میگیرد. در لحظهای سرنوشتساز، هنگام گریز، با استاد دانشگاهش روبهرو میشود و این ملاقات، مسیر زندگیاش را دگرگون میکند…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان نقطه ویرگول
دانلود رمان اگر فردایی باشد
بخشی از رمان
داشتم سالاد خرد می کردم که در به طرز وحشیانه ای باز شد. با ترس پریدم و چاقو از دستم افتاد. بلند شدم و از آشپزخونه به بیرون سرک کشیدم. با دیدن آرمین توی این وضع چشمام گرد شد خبری از اون تیپ همیشه ش نبود بلوزش به طرز شلخته ای از شلوارش بیرون زده برد و نصف دکمه هاشم باز بود. تلو تلو می خورد. این حالت ها برام آشنا بود. در حالی که با خودش حرف می زد به سمت مبل رفت و روش ولو شد. جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشتم،مونده بودم چه خاکی به سرم کنم که صدای فریادش اومد: _غلط کردی بخوای شوهر کنی… ابروهام بالا پرید، با کی بود؟ دوباره با فریاد گفت.. ناباور بهش خیره شده بودم، این واقعا آرمین بود؟ دلو به دریا زدم و به سمتش رفتم… روبه روش ایستادم. چشمای قرمزش و به چشمام دوخت.
خندید، قهقهه زد و گفت _اونم مثل تو زبون درازه می دونی؟ چشماشم شبیه توعه، عطرشم شبیه توعه. به سمتم خم شد دستم و کشید .. کنارش پرت شدم. با داد و بیداد گفتم _چیکار می کنی؟ سرشو بین موهام فرو برد و عمیق نفس کشید و سکوت کرد. یه طوری سکوت کرد انگار خوابش برده! این دیوونه چش شده بود؟ با فکر اینکه بیهوش شده خواستم بلند بشم که نذاشت. محکم گرفتتم و گفت نمی ذارم بری، نمی ذارم شوهر کنی. غلط کردی شوهر کنی… ساکت شدم تا ادامه بده. عمیق تر نفس کشید و گفت _من همه زندگیمو پات ریختم تخم سگ.گه زیادی خوردی بخوای عاشق یکی دیگه بشی. نفس توی سینم حبس شد. یه لحظه حس کردم اینا رو داره به من میگه. واقعا چه قدر خوب بود یکی تا این حد دوستت داشته
باشه. برای یه لحظه از اون دختری که آرمین و به این روز در آورده بدم اومد. درست که من دل خوشی از این آدم نداشتم ولی اون هم عاشق من نبود. اما الان یه جوری ناله می کرد که آدم واقعا دلش می خواست همچین مردی عاشق اون باشه. به هزار بدبختی ازش جدا شدم. _خیلی می خوامت من دوستت دارم. آرایش کردناتم دوست دارم. رژ قرمزتم دوست دارم… فقط سکوت کرده بودم تا ادامه بده. این بار سرش رو روی شونه م گذاشت و چشماشو بست و با صدای ضعیف و خواب آلودی گفت خیلی خاطرتو می خوام… می دونی چرا؟ ساکت شد، حتی ادامه ی جمله ش رو هم نگفت. از سنگین شدنش حس کردم خوابش برده. یا شاید هم بیهوش شده. ازش فاصله گرفتم به طور کامل روی کاناپه دراز کشید
هنوزم حرف می زد اما نامفهوم بود. به آشپزخونه رفتم و زیر گاز و خاموش کردم بدون اینکه میلی به خوردن داشته باشم قابلمه رو توی یخچال گذاشتم و چراغ و خاموش کردم، خواستم برم طبقه ی بالا اما نمی دونم چرا دلم نیومد. به سمت آرمین رفتم. کاناپه ای که روش خوابیده بود زیرش طوری بود که به شکل تخت در میومد، همونو بازش کردم. بالشی گذاشتم و دراز کشیدم… به آرمین که الان غرق خواب بود نگاه کردم و در نهایت پلک هام سنگین شد. سر کلاس نشستم و نگاهمو به میلاد دوختم. دقیقا دو ردیف بالا تر از من سمت راست کلاس نشسته بود. برعکس قبل حتی بهم نگاه هم نمی کرد و من آخر هم نفهمیدم آرمین چیکار باهاش کرد که میلاد کله شق یهو این همه عوض شد.