دانلود رمان راننده سرویس pdf از سروناز روحی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
چهار دختر دبیرستانی که سالهاست با هم دوست صمیمی هستند، در یک دبیرستان درس میخوانند و همرشتهای هستند. پس از شش سال همکلاسی بودن، ناگهان تغییراتی در برنامههای درسیشان رخ میدهد و کلاسهایشان بهصورت دو به دو جابهجا میشود. روز بعد، تغییری غیرمنتظره دیگر در انتظارشان است: رانندهی قدیمی سرویسشان جای خود را به یک پسر جوان میدهد که… ماجراهای تازهای در مسیر دوستی، عشق و سرنوشت برایشان رقم میخورد و در نهایت، همهچیز به پایانی شیرین ختم میشود.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان ادمین
دانلود رمان راننده سرویس
بخشی از رمان
سحر زیر چشمی نگاهش کرد… بغض کرده بود انگار…حمید رضا: منتظرم میمونی برگردم؟ سحر همچنان ساکت بود.حمید رضا: تو رو خدا سحر خانم… لا اقل یه کلمه جواب بدین… سحر نفس عمیقی کشید و کیفش را روی شانه جابه جا کرد.حمید رضا: تو این مدت یه وقتی با کسی…. با تته پته افزود: نرین با کسی … باشه؟ سحر در حالی که چشم به زمین دو خته بود همچنان حرفی نزد.از جلز و ولز کردن حمیدرضا خیلی بدش نمی امد.حمیدرضا: منتظرم میمونی؟ سحر نگاهش کرد… چشمهایش پر از اشک شده بود.حمید رضا: تورو خدا… یه وقتی تو این مدت با کسی نرین؟ سحر بالاخره گفت: من اهل این کارا نیستم چه شما باشین… چه نباشین… و از خیابان گذشت… حمید رضا هنوز ایستاده بود…با لبخند نگاهش میکرد.
سحر دلش نیامد جواب این لبخند را بی پاسخ بگذارد. ترانه روی دفتر و کتاب هایش پهن شده بود… خلاصه نویسی میکرد… عجب راه حلی بود…. خداوند به سهیل اجر و منزلت دهد…از اینکه با خودکار رنگی مطالب را مینوشت خوشش می امد… هرچند بیشتر شبیه نقاشی کردن بود… اما حد اقل ترانه یاد میگرفت…از وقتی کارنامه اش امده بود و نمراتش خوب شده بود دیگر خیلی با درس خواندن مشکلی نداشت…نگاهش به مانیتور ال سی دی کامپیوترش افتاد…. جایزه ای بود که پدرش برایش خریده بود. باورش سخت بود که اقای یوسفی فقط به خاطر اینکه دخترش برای اولین بار البته بعد از دوران با شکوه دبستان تجدید نیاورده است… برایش یک ال سی دی بخرد… البته نمراتش از چهارده کمتر نبود…
حتی خارج از حد تصور چهار بیست هم در کارنامه اش میدرخشید. سحر با مدل نوزده و خرده ای نزدیک بیست شاگرد اول پایه ی سوم شد و پریناز با معدل نوزده و نیم شاگرد اول کلاسشان شد. شمیم هم شاگرد سوم… ترانه هم افتخار بدون تجدیدی را کسب کرده بود. به قول خانم شمیم با عصبانیت گفت: شیدا ا ا ا ا ا ا……شیدا از اتاق بیرون دوید و مضطرب به شمیم خیره شد…شمیم با عصبانیت گفت: این چه وضعشه….شیدا نگاهی به فرش انداخت که کمی از رنگ گواشش روی ان ریخته بود…با شرمندگی سرش راپایین انداخت و گفت: به خدا خودش ریخت…شمیم: حالا من چیکار کنم؟ نیگا فرش و چیکار کردی؟ شیدا همانطور که پوست لبش را میکند گفت: مامان با ماست و ابلیمو تمیزش میکنه… همیشه…شمیم ایستاد
و به شیدا نگاه کرد… دوبرابر از او بلند تر بود. شمیم: غلط هاتو نوشتی…شیدا سرش را تکان داد و رفت که دفترش را بیاورد.شمیم هم با همان ترفندی که شیدا گفت مشغول پاک کردن رنگ ها شد…شمیم ابروهایش را بالا داد و زیر لب گفت: پاک شد… حالا باید با دستمال خیس فرش را از ماست و ابلیمو می زدود. کارش که تمام شد متوجه شیدا که روی مبل نشسته بود و مشغول دیدن برنامه ی اشپزی بود…خنده اش گرفت… هم سن و سالان او از تام و جری و پلنگ صورتی نمیگذشتند او ان وقت ساعات برنامه ی اشپزی و شیرینی پزی را حفظ بود. شمیم: بده من دفترتو ببینم…شیدا دفتر را به او داد. شمیم نگاهش کرد…دقیق به حرفهای ان زن اشپز گوش میکرد.نگاهی به دفتر انداخت…