دانلود رمان 1411 pdf از گیسو خزان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، مافیایی، معمایی
همه چیز پول نیست. من برای دل خودم کار میکنم برای هیجانش، برای فرار از یکنواختی زندگی. برای هدفی که در پس این کار نهفته است، برای انسانیتی که هنوز به آن باور دارم. این کار را میکنم تا چهرهی واقعی آدمهای فاسدی مثل تو را فاش کنم، آنهایی که پشت نام و نفوذ خانوادهشان هر جرمی را مرتکب میشوند و هیچکس جرات مقابله با آنها را ندارد. چون به این کار معتاد شدهام. چون تنها چیزی که میتواند آرامم کند، رسوا کردن امثال توست. آقازادههایی که ثروت این مردم بدبخت را چپاول میکنید. و برای این هدف، هر بهایی را میپردازم… حتی اگر به دست یکی از شما، که همین تو باشی، جانم را از دست بدهم!
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان نقطه ویرگول
دانلود رمان اگر فردایی باشد
بخشی از رمان
دیوار رو به روش هم یه سری دم و دستگاه داشت احتمالاً برای این که باهاش وضعیت هوا و اکسیژن این جا رو برای سالم موندن این حیوونا تثبیت کنن یکی از اون سبدهای پلاستیکی سوراخ دار و بیرون کشیدم و درش و باز کردم یکی از موش ها رو با احتیاط گرفتم تو دستم و تا جلوی صورتم آوردم و زل زدم به قیافه بانمکش. – آخی گوگولی من کاپو برات بمیره. زندانیت کرده آره؟ اون مواد کوفتیشون و رو شماها تست میکنن؟ می بینی چقدر سنگدله؟ آخه کی دلش میاد این همه حیوون زبون بسته رو تو همچین جایی حبس کنه آزارش بده؟ جز یه آدم مریض و روانی؟ ولی اشکال نداره خوشحال باشید که به همسایه خوب نصیبتون شده چون من دلم نمیاد بذارم این تو حبس بمونید نیم نگاهی به راهروی همچنان خالی انداختم
و انگار که واقعاً اون موشه متوجه حرفام میشه کنار گوش گردش بچ زدم به دوستاتم بگو یه کم تحمل کنید.. اینا که خبر مرگشون خوابیدن میام سراغتون و تو دل طبیعت ولتون میکنم یعنی همون جایی که باید باشید. خب؟ بوسه ای روی سرش که از نظر رنگ و تمیزی فرق داشت با موش های کثیف خیابونی زدم و برش گردوندم توی ظرف و هلش دادم تو قفسه خودمم سریع بیرون رفتم و قفل درم به همون حالتی که از اول بود روش گذاشتم و با قلبی که از استرس این دیوونه بازیم به ضریان افتاده بود. به سمت اتاقم با تند کردم. توی ذهنم تا آخر شب که وقت خواب می شد. بهش فرصت دادم که یکی و بفرسته و من و از این خراب شده ببره تو یه اتاق دیگه.. نمی دونستم با چه دلیلی ولی مثلاً می تونست بگه اتاق اصلیت هنوز آماده نبود
و گفتم تا وقتی آماده اش کنن تو این اتاق بمونی در اون صورت از نظر من بخشیده می شد و منم از خیر کاری که صد در صد به ضررش تموم میشد میگذشتم و کاری به اون حیوون های بدبخت نداشتم ارک به اون حیون های بدبخت نداشتم. ولی بعد از چند ساعت که فقط یه نفر برای آوردن غذا و بردن سینی قبلی پایین اومد و بدون حرف رفت. فهمیدم که توهماتم زیادی فانتزی و احمقانه بوده و من.. ناچارم به زندگی تو این اتاق نمور که یک سوم اتاق خودمم نمی شد عادت کنم. تا ساعت سه صبح از هر راهی که تونستم خودم و سرگرم کردم حوصله حرف زدن با بهنود و نداشتم و فقط یکی دو تا از پیام هاش و جواب دادم و بهش فهموندم حالم خوبه و وضعیت فعلاً نرماله. یه تماسم با مامان اینا گرفتم
و با آوردن بهونه خواب و خستگی و سردرد زود قطع کردم. خدا رو شکر می دونستن که اگه سردرد بگیرم فقط می خوابم و دلم نمی خواد هیچ صدایی بشنوم. واسه همین تا اسم سردرد و می آوردم دیگه پاپیچم نمی شدن و این برای منی که تا سه ماه آینده باید خانواده ام و می پیچوندم یه پوئن مثبت محسوب می شد. ساعت سه که دیگه مطمئن شدم. وقت خوابشونه و هیچ کس قرار نیست تا صبح پاش و این پایین بذاره بلند شدم تا کارم و انجام بدم. تنها جایی که میتونستم ازش استفاده کنم. اون پنجره کوچیک و باریک نزدیک سقف اتاق بود که انگار فقط کارایی یه کم رد و بدل کردن هوا رو داشت و نمی دونستم از اونور به کجا راه داره. ولی تا جایی که تو میدون دیدم بود می تونستم چند تا درخت و تشخیص بدم پس به کارم می اومد.