دانلود رمان آسانسور pdf از نیلا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
منا، دانشجوی پرستاری، در حال گذراندن طرحش در یکی از بیمارستانهای تهران است، در حالی که خانوادهاش در شیراز زندگی میکنند. دوری از خانه و ورود به دنیای واقعی بیمارستان، پر از چالشها و تجربههای جدید برای اوست. اما در میان روزمرگیهای بیمارستان، شیفتهای خستهکننده و ماجراهای تلخ و شیرین، یک اتفاق خاص در انتظارش است. اتفاقی که رنگ عشق به زندگیاش میپاشد. حالا این مرد خوششانسی که قرار است دل منا را ببرد کیست؟ الله و اعلم! یکی هست دیگر… ولی چه کسی؟ این را باید در قصه فهمید!
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان نقطه ویرگول
دانلود رمان اگر فردایی باشد
بخشی از رمان
مروارید که باز در نقش افتاب پرست ظاهر شده بود مدام در حال رنگ به رنگ شدن بود و به بهانه ور رفتن با گوشیش سرشو هم بالا نمی اورد. توی سکوت اسانسور چند بار محمد بهم خیره شد که هر بار مجبور شدم سرمو بندازم پایین. وقتی به پارکینگ رسیدیم مروارید با سرعت عجیبی که بعید بود از اسانسور خارج شد. با تعجب اول به مروارید و بعدم به محمد که به من خیره شده بود نگاه کردم با لبخند شونه هامو انداختم بالا و خواستم که خارج بشم. محمد- یه لحظه ببخشید … زودی به مروارید که جلوی ماشین با بی قراری ایستاده بودم نگاهی کردم و دوباره به محمد – بفرماید.. سرشو انداخت پایین. محمد- من..راستش من….می خواستم اگه ایرادی نداشته باشه شماره منزلو از تون بگیرم که با مادر …
– اقای سهند زود سرشو اورد بالا – خواهش می کنم. بهم خیره شد لطفا به زبونشم نیارید نه به زیون بیارید نه بهش فکر کنید. محمد- اما من به مروارید نگاه کردم بدون نگاه کردن به محمد همچنان که خط نگاهم به مروارید بود. هر برخورد و اشنایی که قرار نیست سرانجامی داشته باشه. با حرفم محمد کاملا بی حال شد. محمد- حتی نمی خواید درباره اش فکر کنید. سرمو تکونی دادم و با کلمه با اجازه ازش دور شدم. به مروارید که می دونستم هر لحظه آماده پاچه گیریه. نزدیک شدم و چیزی بهش نگفتم زودی در ماشینو باز کردم پشت فرمون نشستم. مروارید با حالت عصبی بغل دستم نشست و درو محکم بهم کوبید – هوی چته ..ارث بابات که نیست مروارید – چی بهت می گفت؟ – می گفت این مرواریدتون چرا انقدر هاره مروارید
– منا: عصبانی شدم و در حالی که دستم رو فرمون بود به طرفش چرخیدم – احمق خر …. اخه این یارو چی داره که داری اینطوری به خاطرش با دوستت در میفتی؟ هان؟ دندون قروچه ای رفت و به بیرون خیره شد ماشینو روشن کردم از پارگینگ زدیم بیرون بین راه رسیدیم به یه ترافیک سنگین دست به سینه شد و با حرص مروارید – از تو خوشش امده نه ؟ با لبخند برای اینکه بیشتر حرصش بدم -اره. به چراغ قرمز خیره بودم خیلی عصبی شد. مروارید – می دونی دارم کم کم به حرف بقیه می رسم لبخند از لبام محو شد. – کدوم حرف؟ سعی کرد لبخندی بزنه که بگه مثلا ارومه مروارید – اینکه ..هر بار با کسی هستی. با شنیدن این حرف چنان کشیده ای زدم تو دهنش که دهنش باز موند
– حیف ..خیلی حیف که دوستیم و گرنه جوابت بیشتر از این کشیده ای بود که خوردی ..با خشم کیفمو برداشتم و همونجا پشت ترافیک از ماشین پیاده شدم. اعصابم به شدت بهم ریخته بود که گوشیم زنگ خورد بهزاد بود. – چیه بازم می خوای سرم منت بذاری که بهم زنگ زدی بابا نمیام نمیام برو خیالت راحت. گوشی رو قطع کردم برف شروع کرده بود به باریدن برای اولین سواری دست بلند کردم پریدم توش …. حرفای مروارید خیلی برام گرون تموم شده بود. سعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم که ارامش از دست رفته امو به دست بیارم. به خیابون اصلی رسیدم از راننده خواستم تا جلوی در اصلی منو ببره ولی گفت مسیرش دور میشه و کلی ادا و اطورا با ناراحتی از ماشین پیاده شدم.