دانلود رمان افسون سبز pdf از تکین حمزه لو
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
صبا، دانشجوی سال آخر پزشکی، در خانوادهای ثروتمند بزرگ شده و دوران کارورزی خود را در بخش اطفال بیمارستان میگذراند. در همین دوران، با دکتر فرید افتخار آشنا شده و با او ازدواج میکند. اما از همان روزهای نخست نامزدی، فرید رفتاری بدبینانه از خود نشان میدهد. او نسبت به تمام افرادی که با صبا در ارتباط بودهاند، حساسیت به خرج میدهد و حتی اجازه نمیدهد او کار کند یا ادامه تحصیل بدهد. با حمایت خواهرش، صبا موفق میشود طرح خود را در تهران بگذراند و فرید را متقاعد کند که با شاغل بودنش موافقت کند. اما درست زمانی که او فکر میکند زندگیاش به ثبات رسیده، اتفاقاتی رخ میدهد که بار دیگر بدگمانی فرید را برمیانگیزد و مسیر زندگی آنها را دستخوش تلاطم میکند…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان نقطه ویرگول
دانلود رمان اگر فردایی باشد
بخشی از رمان
گیج نگاهش کردم نمی فهمیدم چه می گوید آن روز گذشت روزهای بعد روزهای بعد در کنار دکتر افتخار فکر می کردم دارم خواب میبینم چون او هم با شیفتگی به من نگاه میکرد اما هیچ حرف و سخنی برای آشنایی بیشتر نمی زد. احساس می کردم با حضورش قلبم به طپش میافتد و صورتم سرخ میشود. سعی میکردم نگاهم را از نگاهش بدزدم اما نمی شد. مثل خرگوشی که جذب افسون مار شود در دام چشم هایش اسیر شده بودم شب تا صبح فکر میکردم اگر مدت آموزش در بخش اطفالمان تمام شود و دکتر افتخار هیچ حرفی نزند چه میشود گاهی با خودم فکر میکردم شاید ازدواج کرده و همه این افکار در موردش پوچ و بی معنی باشد اما هیچ حلقه ای روی انگشتان بلند و استخوانی اش نبود. چند روزی به پایان دوره مان مانده بود
که سر انجام به حرف آمد آن روز غذای بیمارستان تقریبا سوخته بود و برنج بوی دود گرفته بود گرسنه و عصبانی از غذاخوری بیرون آمدم الهام کنارم ایستاده بود با عصبانیت گفتم اینها هم مارو مسخره کردن از صبح تا ظهر اینجا جون میکنیم غذامون حتی از کارگر بخش هم بدتره… غذای دانشجوها سوخته انگار ما جذام داریم و دیگ پلومون از بقیه جداست. با شنیدن اسمم از پشت سر ساکت شدم و آهسته برگشتم دکتر افتخار خندان نگاهم میکرد با تته پته و لکنت گفتم بله دکتر با من کار داشتید؟ الهام که متوجه احساس من نسبت به دکتر افتخار بود فوری گفت: ببخشید من باید برم و رفت. دکتر با طمانینه جلو آمد و آهسته گفت: مثل اینکه غذای امروز آشپز خونه سوخته بود. نه؟ سرم را تکان دادم دکتر افتخار با لبخند گفت: منهم
هنوز ناهار نخودرم دیدم که شما هم چیزی نخودره اید…. اینجا نزدیک بیمارستان یک رستوران هست که غذاش بد نیست اگه موافق باشید با هم بریم اونجا. نگاهش کردم روپوش سفیدش را در آورده بود ژاکت شیک شیری رنگی به تن داشت شلوار کرم و بلوز لیمویی اش ترکیب جالبی به وجود آورده بود نمی دانستم چه جوابی باید بدهم آهسته گفتم با این شرط که دونگی حساب کنیم. دکتر افتخار خندید و گفت حالا شما بفرمایید. تابعد! در رستوران با این که مقابل هم نشسته بودیم ولی من جرات نمی کردم سرم را بالا بگیرم پس از انتخاب غذا چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم بلاخره دکتر افتخار شروع به صحبت کرد و گفت: نمی دونم میدونید یا نه؟ من فرید افتخار هستم دارم تخصص اطفال می گیرم. بعد لحظه ای نگاهم کرد
آهسته گفتم شما هم که منو می شناسید. سرش را نزدیک تر آورد بوی ادکلنش در دماغم پیچید. آهسته گفت: بله ولی میخوام بیشتر با هم آشنا بشیم البته اگر شما هم تمایل داشته باشید. چنان جسارتی در لحن حرف زدنش بود که یکه خوردم معذب گفتم برای چه موردی؟ گارسون غذایمان را آورده بود شروع به چیدن دیس های غذا روی میز کرد دکتر افتخار همچنان نگاهم می کرد. وقتی گارسون غذا ها را چید و رفت با حرکتی ظریف و نمایشی گل سرخی را که در گلدان روی میز بود براشت و روی دستم کشید آهسته گفت: برای ازدواج!!!! دوره انترنی ام در بخش اطفال به پایان رسید اما دیگر ناراحت نبودم تقریبا هر روز فرید را میدیدم و گاهی با هم صحبت می کردیم. در هر بیمارستانی که بودم فرید به یک بهانه می آمد.