دانلود رمان مرسده pdf از داوود بختیاری دانشور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اروتیک
درباره دختری به نام مرسده است که با پدرش زندگی میکند و هیچ ارتباطی با خانواده مادریاش ندارد. او از کودکی تحت حمایت پدرش بوده و محیط محدودی را تجربه کرده است. به دلایلی که او نمیداند یا درک نمیکند، باید با پسر عمویش وقت بگذراند و به نظر میرسد که این رابطه برای او از قبل تعیین شده است. اما مرسده از همان ابتدا احساس خوبی نسبت به پسر عمویش ندارد. او متوجه نگاههای عجیب و ناراحتکنندهای میشود که پسر عمو به او دارد، گرچه به دلیل سن کمش و ناآشنایی با این احساسات، نمیتواند دلیل واقعی آنها را بفهمد.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان نقطه ویرگول
دانلود رمان اگر فردایی باشد
بخشی از رمان
بهشون میگیم من میخوام برم سفر و هرچه زودتر دوست دارم مرسده به عقدم در بیاد چون سفرم چندماهی طول میکشه و من نمیتونم بی مرسده دووم بیارم. جمله آخرشو با لحن تمسخر امیزی گفت. چقد تو دروغ گویی یه فرد می تونست حرفه ای باشه؟ ارمین دقیقا اخرش بود!!! با حرص دندون غروچه ای کردم: _باشه باشه،پس قبول؟ به مثلا ناچاری جواب داد: _آره دیگه سری تکون دادم: _ اوک. و قطع کردم. بعد قطع کردنم جیغی از سر حرص زدم و با دو دستام موهای شقیقه ام رو کشیدم، خدایا این ارمین رو از رو زمین بردار،قبلش شاید زیاد ناراحت نبودم. اما من واقعا آرمین رو دوست داشتم. الان ولی فرق داشت، نمیخواد برام عروسی بگیره، سرمو انداختم بالا با بغض دستام رو از هم باز کردم: _خدایا میبینی دیگه؟
با کلافگی دستام رو ول کردم دورم، لبام آویزون بود، به تاج تخت تکیه زدم و چونم رو گذاشتم رو زانو هام… چقدر مامان اینا سره من و آرمین حرص خوردن،چقدر مامان گفت نمیشه و اجازه نمیداد که بدون عروسی برم زندگی کنم، اما با شنیدن سفر به پاریس یکم از موضعش کناره گیری کرد. چمدونم رو برداشتم با خودم ببرم که ارمین وارد اتاق شد. با دیدنش سرم رو انداختم پایین و خواستم از کنارش بیتفاوت رد شم که جلوم وایستاد و چونم رو میون دستاش گرفت. سرم رو بالا کشید و اخم غلیظی کرد کرد: _از این به بعد حق نداری بی توجه باشی، منو تو الان دو روزه که ازدواج کردیم،پس سعی کن ادم باشی. پوزخندی به حرفش زدم. هه ازدواج؟اونم دیروز تو یه محضر بدون فامیلا و حتی یه شام دورهم،پوفی کشیدم و خواستم بی تفاوت رد شدم.
من دیگه نظری ندارم درمورد ارمین، از چی دلم خوش باشه؟از عروسیه باشکوهش؟ یا از عشق بی پایانش؟ اره، خیلی دوستش داشتم، ولی این دوست داشتن رو میخواستم مخفی کنم. مخفیش کنم تا سواسنفاده نکنه ازش… انگشتش رو به نشانه ی تهدید اورد جلوی صورتم: _ببین مرسده،میدونی اعصاب این بیشعور بازیات رو ندارم. این دوروزم بهت لطف کردم گذاشتم با خانوادت بمونی،پس سعی کن همکاری کنی تا عذاب نبینی. با شنیدن حرفاش با حصرت گفتم: _چرا آرمین مهربونه چندسال قبل نیستی؟ و با ترس نگاهش کردم که پوزخندی زدو از در رفت بیرون،چرا به اینجاهاش فکر نکرده بودم. خدایا خودت امشبم رو ختم به خیر کن، اما مگه امشب پرواز نیست؟با این فکر لبخند اسوده ای زدم و به خودم اومدم.
وای خاک تو سرم ارمین منو میکشه سریع چمدونام رو برداشتم و رفتم پایین، تو نشیمن مامان اینا نشسته بودن، امیرم سرش بین دستاش بود، الهی بمیرم براش، از وقتی المیرا رفته دیوونه شده همه جارو گشته، هیچ کس از الی خبر نداره جز مامان باباش که نمیگن، پوف کلافه ای کشیدم و خداحافظی ای بلند کردم. بعد نصیحت های مامان که مراقب باشید و اینا سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. یکم که گذشت به خودم اومدم دیدم داریم میریم طرف خونه آرمین، رو بهش کردم: _کجا میریم؟ همونطور که راهنما میزد که بپیچه سمت دیگه خونسرد گفت: _خونه. با این حرفش چشمام گشاد شد. یعنی چی خونه؟ فکرمو به زبون اوردم و با چشمای گشاد نگاهش کردم : _چی میگی ارمین؟ خونه ات؟مگه قرار نیست بریم سفر؟