دانلود رمان شب سراب pdf از ناهید ا.پژواک
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
رمان «شب سراب» نوشتهی «ناهید ا پژواک» اثری است که با الهام از رمان معروف «بامداد خمار» به قلم «فتانه حاج سید جوادی» نوشته شده است. این کتاب برخلاف «بامداد خمار» که از دیدگاه محبوبه روایت میشود، داستان را از زبان رحیم، شخصیت مرد قصه، بیان میکند. نویسنده در «شب سراب» تلاش کرده تا به افکار، احساسات و انگیزههای درونی رحیم که در «بامداد خمار» کمتر به آنها پرداخته شده بود، توجه کند و آنها را بازگو نماید. در «بامداد خمار»، عشق پرتنش و غیرمتعارف بین محبوبه، دختری از خانوادهای ثروتمند، و رحیم، پسر فقیر و شاگرد نجار، محور اصلی داستان است. محبوبه که به شدت دلباختهی رحیم شده است، برای ازدواج با او خانوادهاش را تحت فشار قرار میدهد و در برابر مخالفتهای شدید آنها ایستادگی میکند. «شب سراب» با روایت رحیم، جنبهی دیگری از این داستان عاشقانه و پرچالش را نشان میدهد و زوایای پنهان شخصیت رحیم را آشکار میسازد.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان روژیار
دانلود رمان نقطه ویرگول
بخشی از رمان
بارک الله پسرم، درس بخوان، ما که نخواندیم ضرر کردیم، هر جا می رویم کلاهمان پس معرکه است، آدم بیسواد بدتر از کور است، دیگر دنیا دنیای ددرس و سواد است. انشاءالله خودم روزی را که وارد دارالفنون می شوی به چشم خواهم دید و همانجا جلوی درب دارالفنون به خاک می افتم و خدا را شکر می کنم. مادر با سینی ای که بشقاب ها و سفره و سبزی خوردن را تویش گذاشته بود وارد اتاق شد و دنبال حرف پدر را گرفت که: – انشاءالله وضعمان خوب می شود منهم یک دیگ بزرگ آش رشته درست می کنم و دم در، کاسه کاسه به محصلین می دم که تو را دعا کنند. آن سال زمستان بسیار سختی بود و ما سه تایی زیر کرسی می خوابیدیم و من همیشه فکر می کردم اگر برادر ها و خواهر هایی که قبل از من به دنیا آمده بودند،
زنده بودند کجا می خوابیدند؟ و رضایتی شیطانی از مرگشان در دلم احساس می کردم. من هفتمین بچه خانواده بودم مادرم قبل از من شش تا بچه دیگر به دنیا آورده بود اما هر کدام به درد و مرضی مرده بودند. آقام می گفت حتما خدا مصلحت نمی دانست آنها زنده بمانند. ننه ام می گفت همه از نداری بود، بدبختی بود که بچه هایم پر پر شدند. حالا هم به نظر من، چیزی نداشتیم ولی من چرا نمرده بودم؟ حق با آقام بود که همیشه خواست خدا را علت همه چیز می دانست. گویا خدا خواسته بود مرا خیلی عزیز کند آنها را برده بود، گاهی از این که عزت من به بهای مرگ شش بچه تمام شده بود ناراحت می شدم وقتی مادرم نازم می داد به یاد آن هایی می افتادم که ندیده بودمشان.
مادر می گفت اصغر شکل تو بود اما چشم های تو خوشگل تر است. وقتی می خندیدم می گفت صدای طفلی کبری به گوشم می آید و گاه گاهی شیطنت می کردم فریاد می زد: پسر ادای عباس را در نیار اونم شلوغی کرد افتاد توی چاه. حالا که فکر می کنم از آن کتاب گنده نصاب الصبیان دو بیت دیگر بیادم مانده : رجل مرد و مر ته زن و زوج جفت غنی مالدار است و مسکین گدای هدی راستی کاذب و فریه دروغ عفیف و حصور و ورع و پارسای اگر پدر و مادر سواد داشتند آیا بیت های بیشتری یادم می ماند؟ هر وقت شعر را می خواندم و مکث می کردم یا منّ و منّ می کردم اگر پدر بود نگاه بد به من می کرد که زهره ام آب می شد اگر مادرم بود یکی میزد روی دستم و من آن زمان نمی فهمیدم که این ها فقط از تند تند نخواندن من می فهمند
که من درسم را یاد نگرفته ام اگر عقل داشتم می توانستم فقط بیت هایی را که بلد بودم پشت سر هم بخوانم بدون این که مکث کنم و آن ها راضی باشند، بعد خانه ملایی اسباب کشی کردیم، ملا با سواد بود خیلی کمکم کرد اما روزگار حتی نگذاشت کتاب فرائد الادب را شروع کنم، این کتاب را پدرم برایم خرید اما کلامی از آن را از من نشنید. حالا ها فکر می کنم گریه و زاری مادر و من، بعد از مرگ پدر، از حماقت و نادانی مان بود مادر روزی که زن مردی شد که بیست و پنج سال با او تفاوت سنی داشت می بایست از همان لحظه می فهمید که بیست و پنج سال لااقل زودتر بیوه خواهد شد و من وقتی قیافه پدرم را که در پنجاه سالگی، من یک ساله را بغل می کرده و سر کوچه و خیابان می رفته تجسم می کنم از پدرم بدم می آید…