دانلود رمان آهار pdf از شیوا الماسی پور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
آهار روایت زندگی دختری است که در ۲۰ سالگی با بداقبالی بیوه میشود. او برای فرار از ازدواجی اجباری با مردی همسن پدرش، به اتاق برادر شوهر سابقش، اردوان پاشا نسب، پناه میبرد؛ مردی که دوباره عشق را در قلب خشکیدهاش زنده میکند. اردوان که به خاطر کله شقی و دیوانگیاش شناخته شده است، پس از دو سال دوری از ایران بازمیگردد. بازگشت او مصادف میشود با روبهرویی با بیوهی برادرش، همان عشق ممنوعهای که برای فراموش کردنش از کشور رفته بود. داستان از جایی آغاز میشود که آهار، با چشمان سبزش، برای نجات از ازدواجی که خانوادهاش برایش رقم زدهاند، به اردوان پناه میآورد و سرنوشتشان در هم تنیده میشود.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آناشید
دانلود رمان روژیار
دانلود رمان نقطه ویرگول
بخشی از رمان
بدون اینکه بهش نگاه کنم، معذب ازش فاصله گرفتم و دستم رو محکم از میون دستش بیرون کشیدم.- مهمه اردوان! قیمتش مهمه. حالا هم پاشو تا حداقل یه چندتای دیگرو ببینیم. ناخواسته صدام بالا رفته بود و دلیلش هم این پسر بچه ی آروم نشدنی کنارم بود! با اومدن یکی از کارکنان گالری، اردوان بلند شد و با هم سمت کارهای دیگشون رفتیم. طبق رنگ باقی وسایلی که گرفته بودیم، سرویس مبل و تخت ها رو هم توسی خریدیم. صاحب گالری چون اردوان یا در اصل خانواده پاشانسب رو میشناخت، قبول کرد چک بدیم. راستش نمیدونستم این مرد کله شق کناریم، چطور قراره این همه قرض رو یک شبه پس بده! – ببخشید برای اتاق بچه هم سرویس دارید؟ با شنیدن صدای اردوان و سوالی که پرسیده بود، متعجب به سمتش برگشتم.
که لبخند حرص دراری تحویلم داد… – البته که داریم! فقط طبقه بالاست. اگه میخواید بفرمایید راهنماییتون کنم؟من هنوز توی بهت حرفش بودم که دست هاش رو به جیب زد و خیلی جدی به مرد پشت میز، مسئول و صاحب اینجا، رو کرد و گفت: – ممنون میشم! بالاخره به خودم اومدم و قبل اینکه اردوان قدمی برداره، بازوش رو گرفتم. با لبخند مصلحتی طوری که کسی نشنوه، با لحن تندی لب زدم: – اردوان چه بچه ای؟ بیا بریم! با انگشتش دست های از موهام که روی صورتم انداخته بودم رو پشت گوشم زد. – بالاخره یه روز قراره بچه دار شیم! همین الان بگیریم کارمون راحت تر میشه ها؟ والا روز به روز داره همه چی گرونه میشه. بیا اقتصادی فکر کنیم. مگه نه آقای فراهانی؟ چشم هام رو روی هم فشار دادم.
آروم باش آهار… غلطی که خودت کردی پس باید تحملش کنی! مخاطب جمله ی دومش آقای فراهانی که تازه فامیلیش رو فهمیدم، بودم…تا قبل که اینکه فراهانی بخواد چیزی بگه، دور از چشم خودش و کارکناش، با تموم حرصی که از دستش داشتم، نیشگونی از بازوی اردوان گرفتم.- بمونه برای بعد! خیلی خستم الان عزیزم. عزیزم رو محکم ادا کردم که جفت ابروهای اردوان بالا پرید. بدون اینکه ذره ای دردش بیاد با لبخند کجی، چند لحظه ای بدون پلک زدن نگاهش قفل صورتم شد. بعد فراهانی که سر پا منتظر بود رو مخاطب قرار داد. – خانم انگاری خسته شدن. لطف کنید فردا تا شب نشده وسایل رو به آدرسی که گفتم بفرستید! فراهانی “چشم” گویان تا مقابل در همراهیمون کرد.
بعد خداحافظی سمت ماشینم که توی کوچه کناری پارک کرده بودم، قدم برداشتیم. با بلند شدن صدای زنگ گوشیش، سرجاش ایستاد. – تو برو، منم الان میام! این یعنی نمیخواد بمونم و حرف هاش با هر کی که هست رو بشنوم! سری تکون دادم و سمت کوچه قدم برداشتم. نگاهم به ماشینی خورد که محکم از پشت به ماشینم زده بود. با عصبانیت قدم هام رو تند کردم و قبل اینکه فرار کنه، فریاد زدم: – هِی؟ داری چه غلطی میکنی؟پسری که پیاده اون سمت ماشین وایساده بود، دستاش رو به کمر زد و روبه مردی که پشت ماشین نشسته بود گفت: – اوه اوه، بیا پایین داداش زدی داغون کردی ماشینو! با نزدیک شدن و دیدن چراغ های شکسته ماشین نازنینم، روی کاپوت زدم و با اخم مردی که پشت فرمون نشسته بود.