دانلود رمان باقلوای پر ماجرا pdf از محیا داودی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
اگه همه چیز عین قبل بود عمرا برای دیدنش استرس نداشتم و نهایتا فقط بی تاب بودم. قلبم با شدت تو سینه میکوبید و چشم هام پر نور و پر از برق بود اما حالا اوضاع فرق میکرد. حالا که انگار امیرعلی باهام قهر بود یا شاید هم من ناخواسته باعث ناراحتیش شده بودم و خودم نمیدونستم اوضاع خیلی فرق میکرد که نگرانی و استرس تو وجودم خونه کرده بود! دیگه چیزی تا رسیدن به خونه اش نمونده بود و از همینجا میتونستم ساختمون محل زندگیش و ببینم که چند باری عمیق نفس کشیدم و بالاخره رسیدم با کمی فاصله ماشین و روبه روی ساختمون نگه داشتم و چراغ داخل ماشین و روشن کردم.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آناشید
دانلود رمان دلدادگی شیطان
دانلود رمان نیلای
بخشی از رمان
نه ارسلان و نه رازش نمیتونستن این کار و بکنن و با خودم درگیر بودم که تلسیم شدم باید میبردمش بالا حتی باید از این حال بیرون میاوردمش و نمیتونستم اینجوری به حال خودش رهاش کنم. هیچ جوره نمیتونستم بیخیالش بشم و نمیدونستم این حسی که با اینجوری دیدن مارال باعث عصبانیتم شده بود چه جور حسیه اما بلند شدم. به دستم و زیر زانوهاش گذاشتم و دست دیگم و پشت شونه ها و گردنش و بلندش کردم خیس بود و سنگین شده بود با این حال قدم برداشتم ارسلان و رازش برای عوض کردن لباسهاشون تو استخر موندن و من با همین وضع راهی بالا شدم. تو مسیر همچنان سرفه میکرد و سنگین پلک میزد که قبل از رسیدن به در ورود به داخل خونه ازش پرسیدم حالت خوبه؟
بی رمق جواب داد: خوبم. میگفت اما خوب نبود… رنگ و روی پریشد، سرفه هاش و سخت نفس کشیدنش همگی گواهی بر خوب نبودن حالش بود که نفس عمیقی کشیدم و بالاخره وارد خونه شدیم. بابا و مامان که روی مبل نشسته بودن با دیدنمون از جا بلند شدن و بابا قبل از مامان پرسید چیشده؟ چیشده امیر علی؟ با چشم به مارال اشاره کردم به کمی تو استخر آب خورده. حال بعدا براتون توضیح میدم فعلا باید ببرمش تو اتاق از پله ها بالا رفتم. بابا و مامان همچنان سوال داشتن اما الان فقط باید مارال و میرسوندم بالا و خیسی لباس های چسبیده به تنش کارو سخت تر کرده بود و سرعت بالا رفتنم از پله ها رو کم کرده بود که بالاخره به طبقه بالا رسیدیم یک راست به اتاق بردمش.
چاره ای نبود که با همون لباس ها روی تخت گذاشتمش و مارال که حال بهتری پیدا کرده بود با صدای آرومی گفت ممنون که کمکم کردی. به سمت چمدونش رفتم و گفتم خواهش میکنم. میخوام برات لباس بیارم پس چمدونت و باز میکنم به سرفه افتاد و جوابی نداد وقت و تلف نکردم نباید بیشتر از این تو اون لباس های خیس میموند که چمدونش و باز کردم به تاپ مشکی رنگ بود و به شلوار جین که همون هارو برداشتم و برگشتم بالا سرش: باید لباس هات و عوض کنی. این کارش بی فایده بود رنگ هر دو لباس زیرش پیدا بود که سرفه ای تو گلو کردم لباس هات و عوض کن. قفسه سینهش از شد سرفه هاش بالا و پایین میشد که ادامه دادم
نمیتونم برای عوض کردن لباس هات کسی و صدا کنم. میدونی که چی میگم بی رمق نیمخیز شد خودم عوض میکنم اما عمرا نمیتونست تنهایی اینکار و بکنه خصوصا که سرفه بهش امون نمیداد و باعث شد تا خیلی زود دراز کش بشه. سر و تنم هنوز خیس بود اما مارال واجب تر بود که بریده بریده گفتم بزار… بزار من… من کمکت کنم. چشم هاش گرد شد. نمیخوام نگاهش کردم. با این لباس های خیس حالت بدتر میشه ممکنه سرما بخوری و تکرار کردم بزار کمکت کنم. حالش زار بود گفتم نمیخوام و من میدونستم بخاطر چی داره مخالفت میکنه که فکری تو سرم جرقه زد و سرکج کردم بدون اینکه نگاهت کنم بهت کمک میکنم …