دانلود رمان راز دلبند pdf از شیرین نورنژاد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
داستان درباره دختری به نام رایحه است که در خانوادهای بسیار سختگیر بزرگ شده. پدر و برادرش رفتار خوبی با او ندارند، اما او در رشته طراحی در دانشگاه موفق است و از سوی استادانش مورد تشویق قرار میگیرد. در همین دانشگاه، پسری به نام پیمان وجود دارد که رایحه به او علاقهمند میشود و به طور مخفیانه با او ارتباط برقرار میکند. رابطه آنها به نقطهای میرسد که دیگران از آن باخبر میشوند. در این میان، رایحه متوجه میشود که پیمان با نیت انتقام به او نزدیک شده، اما دلیل این انتقام چیزی است که باید در ادامه داستان کشف شود.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان باقلوای پر ماجرا
دانلود رمان دلدادگی شیطان
دانلود رمان نیلای
بخشی از رمان
نمیدانم چقدر غرق فکر بودم و چقدر زمان را توی تخت، با افکار و خاطرات سمی گذراندم… که با شنیدن صدای بسته شدن در، ناگهان به خود آمدم! وحشت زده نگاه به در باز اتاق کردم… صدا صدای درب خانه بود. یعنی… ممکن بود بازهم سوزان باشد؟! یا یکی دیگر… یک غریبه… قلبم از ترس هری ریخت. خیلی سریع بلند شدم تا در اتاق را ببندم. و وقتی بلند شدم. ترس و شرم تمام وجودم را گرفت. اگر سوزان بود، دیگر مطمئن میشد که یک کثافت بر سر زندگی اش آوار شده… با گیجی پیرهن مردانه را از زمین چنگ زدم و بلافاصله به سمت در دویدم تا در را ببندم. در محکم بسته شد و شروع به پوشیدن پیرهن کردم… که ثانیه ای بعد در باز شد! با هین بلندی از وحشت به سمت در هجوم بردم تا در را بار دیگر ببندم…
که همان لحظه صدای سپهراد را شنیدم: -هی منم. هول نشو! مات شدم. نگاهم بلافاصله به سمت ساعت چرخید. دو بود و چقدر زود آمده بود! در را باز کرد! حالا او هم از دیدن من مات شد. تا به خودم آمدم، هول و عصبی گفتم: -برو بیرون! نگاهی به سر تا پایم کرد… که تند پیرهن را تنم کردم و دو لبه را روی هم کشیدم. باز داد زدم: ابروهایش را بالا فرستاد و با تکخندی گفت: -چیکار میکنی با خودت وقتی من نیستم؟ احساس میکردم از گونه هایم حرارت بیرون میزند! شلوار را از زمین برداشتم و با اخم و خجالت گفتم: -نمیدونستم انقدر زود میای! پوفی کردم و زیر سنگینی نگاهش شلوار را پوشیدم. درحال دکمه کردن پیرهن مردانه گفتم: -بعدا میرم! چند لحظه بی حرف نگاهم کرد. نگاه و سکوتش جوری بود که خجالتم میداد.
از جنس همان نگاه های این چند روز اخیر… و اینبار حتی بدتر… حتی خیره تر… حتی عجیب تر! نتوانستم نگاهش را تاب بیاورم و عصبی گفتم: -چیه باز؟! پلک زد و پس از چند لحظه سکوت پرسید: -گریه کردی؟ مات ماندم. کاملا ناخودآگاه بغض توی گلویم نشست. نگاهش بدون هیچ لبخندی به چشم هایم بود. خجالت کشیدم. چرا احساس حقارت کردم؟ نگاه پایین انداختم و گفتم: -نه! صدایش آرام شد: -دلیل! یعنی فهمیده بود و حالا دلیل میخواست. و من چرا باید جواب میدادم؟! -گریه نکردم. سرم را بالا گرفتم و تا خواستم حرفی بزنم، سوال بعدی را پرسید: -دلت گرفته؟ داشتم به هم میریختم و گفتم: -نه! -دلت برای کسی تنگ شده؟ دهانم بسته شد. و او سوال بعدی را خیره در چشم هایم پرسید: -دلت برای خانواده ت تنگ شده؟
لعنتی لعنتی! بغض را پس زدم و آرام و محکم گفتم: -نه! با تعلل پرسید: -برای شوهرت؟ چشمانم سوخت و با جدیت گفتم: -دلم برای هیشکی تنگ نشده! یک ثانیه نگاهم کرد و بعد با لحن ملایم تری پرسید: -اصلا کسیو داری؟ باز این سوال لعنتی! چیزی نگفتم و انگار او هم منتظر جوابی نبود… که ثانیه ای بعد پرسید: -فقط لباس نیاز داری؟ لباس؟! چه سوال عجیب و… بی ربط و… ناگهانی ای! وقتی جوابی ندادم، گفت: -غذا خریدم. بیا ناهار بخوریم. گفت و بیرون رفت… و من توی همان حالت خشکم زد. بعد از آن سوال های رگباری، این حرف… یعنی او هم هیچی نخورده و غذا خریده و زود آمده که باهم ناهار بخوریم! چرا حال قلبم یک جوری شد؟! درحال دکمه کردن پیرهن، سعی میکردم بفهمم که چرا حالم دگرگون شد؟!