دانلود رمان یهویی پسندیدمت pdf از محدثه پاشایی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، هیجانی
داستان از این قراره که نفس، دختری شیطون، لجباز و یکدنده، در دانشگاه با همکلاسیاش رادین سر لج افتاده. هر بار که همدیگه رو میبینند، انگار فقط برای حرص دادن و کلکل کردن خلق شدهاند! اختلافات و جدلهایشان به بخش جدانشدنی از روزهای دانشگاه تبدیل شده. اما در همین میان، یک اتفاق غیرمنتظره رخ میدهد؛ اتفاقی که مسیر این دشمنی را تغییر میدهد و باعث میشود رابطهی آنها رنگ و بوی دیگری به خود بگیرد… چیزی که نفس و رادین هیچوقت فکرش را هم نمیکردند!
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آناشید
دانلود رمان دلدادگی شیطان
دانلود رمان نیلای
بخشی از رمان
سوار ماشینم شدم و به طرف دانشگاه رفتم همینطور تو راه یه همتا زنگ زدم که گفت باباش رسوندنش واسه همین دنبالش نرفتم بعد اینکه به دانشگاه رسیدم ماشینمو پارک کردم و به طرف همتا که با یه دختر نچسب حرف میزد رفتم با تعجب سلامی کردم که همتا صمیمی جوابمو داد و اون دخترم با صدای تو دماغیش جواب سلاممو داد. من:ببخشید شما؟! همون دختره:من آذین گل کیانی هستم من:آها خوشبختم اذین گل:و البته همکلاستون و دختر خاله رادین جان عوقققققق رادین جان حالم رو بهم زد. من:آها همتا: کاری داشتی؟! اذین گل: رادین رو ندیدید؟! من و همتا:نه اذین گل: آها باشه فعلا. بعد این حرفش زودی از بغلمون رد شد و رفت. متعجب هر دوتامون شونه هامونو بالا انداختیم و منم بغل همتا روی نیمکت نشستم.
همتا: میگفت که چند جلسه نتونسته بیاد از این بعبد میخواد بیاد من:آها ولی نمیدونم چرا از شخصیتش خوشم نیومد همتا:منم این حسو دارم ولی خب فعلا تازه وارده باید بدونیم چطوریه؟! من: اوهوم همتا:بریم کلاس من:بریم. از جامون پا شدیم و دوتایی وارد کلاس شدیم رادین اینا نیومده بودن ولی سپهر اومده بود همتا پیش سپهر رفت که درباره پروژه هاشون عکس هاشونو اوکی کنن منم روی صندلیم نشستم و به صندلی لم داد همینجوری بی حوصله نشسته بودم که رادین و اذین گل به طرفم اومدن رادین مخاطب من یه چیزی گفت که چشام از حدقه بیرون زد. رادین:سلام عزیزم همینجوری مات مونده بودم حاجی این چی زده؟! که با چشم و آبرویی که برام میمومد و به اذین گل اشاره میکرد
فهمیدم بیچاره دختره با زور خودشو بهش چسبونده. من:سلام رادین جان خوبی؟! اذین گل:رادین مگه اینو میشناسی؟! رادین مثلا عاشقانه نگام کرد و گفت: رادین:مگه میشه آدم زن زندگیشو نشناسه؟! اذین گل:چی؟! یه جوری با صدای بلند گفت که همه به سمت ما برگشتن. رادین: چته چرا داد میزنی؟! اذین گل: به خاله میگم. رادین: برو بگو اذین گل با اعصبانیت نگاهی بدی بهم انداخت و رفت تو این عین هم همتا با تعجب بغلم نشست و به رفتن اذین گل و به رادین که جلوم وایستاده بود نگاه کرد و سرشو به علامت چیشده تکون داد. بدون توجه به همتایی که سوالی نگام میکرد رومو کردم طرف رادین و دهن مبارکمو باز کردم من:گودزیلا دختر باز تو به چه حقی منو زن خودت خطاب دادی؟! همتا با این سوالم هینی کشید
و با تعجب به من و رادین نگاه کرد رادین:نه که عاشقتم واسه همین گفتم من:میدونی منم اونقدر دوست دارم که یه روز نباشی میمیرم چغندر ایش پسره خود شیفته رادین:اولن جوجو خوب حرف بزن دومن اینجوری گفتم که از من دست برداره من:روش دیگه ای نبود که از اون روش استفاده کنی رادین:نوچ اگه بود که به تو رو نمیاوردم خواستم جوابشو بدم که با اومدن اذین گل و پشت بدنش استاد دیگه چیزی نگفتم جاشو به یه چشم غره ای حسابی به رادین دادم. دستام داشت میترکیدم استاد چقدر جزوه میگه البته این استاد یه استاد دیگه بود و اولین جلسه بود که با ما بود و داشت انقد جزوه میگفت با تموم شدن کلاس و خسته نباشین استاد همگی از کلاس بیرون زدیم.