دانلود رمان اگر فردایی باشد pdf از اقلیما
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
این داستان، داستان رهاست؛ دختری که در سکوت، بار سنگین رازی تلخ را به دوش میکشد. شوهرخواهرش او را آزار داده و او خود را مقصر این رنج میداند. ترس از فروپاشی خانوادهاش او را وادار به سکوت کرده است، سکوتی که در عمق جانش نفوذ کرده و او را وادار به ترک همه چیز کرده است. برای فرار از این کابوس، تصمیم میگیرد محل زندگیاش را تغییر دهد، اما در این مسیر گرفتار عشقی یکطرفه میشود که او را بیش از پیش درگیر میکند. قصهی دختری است که در کشاکش خاموشی و نجات دستوپا میزند؛ باید دید آیا رها میتواند از زنجیرهای سکوت خود رها شود و بر این درد چیره گردد، یا سرانجام در این باتلاق فرو خواهد رفت…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آناشید
دانلود رمان مو نارنجی من
دانلود رمان نیلای
بخشی از رمان
کت پیچیده شده در پلاستیک را به دستش دادم و لپم را از داخل گاز گرفتم. – خیلی ممنون. ماشین داری یا برسونمت؟ سری بالا انداختم و گفتم: نه ماشین نیاوردم. میخوام پیادهروی کنم. خب کتتون رو هم که دادم… خداحافظ. پشتم را به او کردم و به راه افتادم که با شنیدن قدم هایی پشت سرم، کمی سرم را عقب چرخاندم و سرکی کشیدم، پشت سرم راه میآمد. بعد از چند قدمی، ایستادم و دست به کمر به سمت او چرخیدم. – ببخشید ولی ماشینتون و بستید به من که دنبالم راه گرفتید؟ گوشه ی چشم هایش چین خورد و با تفریح نگاهم کرد. – ماشینم رو که… روبهروت پارک کردم برای رسیدن بهش باید از اینجا برم. ضایع شده گوشه ی لبم را به دندان گرفتم و طلبکار و دست به سینه نگاهش کردم: به هرحال!
آرام خندید و با شست گوشه ی لبش را لمس کرد. – من اهل تعارف و غیرمستقیم حرف زدن نیستم، مشکلی نیست باهات قدم بزنم؟ ابروهایم بالا پرید و متعجب سرم را خاراندم. بعد هردو گوشهی لبم را به پایین خم کردم و با بالا انداختن شانه هایم گفتم: نه چه مشکلی. به راه افتادم و او کنارم قرار گرفت. سکوت میانمان را خش خش برگ های زرد زیر پایمان میشکست. نفس عمیقی کشیدم، بوی خاک خیس خورده میامد. سکوت میانمان معذبم میکرد اما چیزی برای گفتن به ذهنم نمیرسید. متوجه شدم که احتمالا هیچ حرف مشترکی نداشته باشیم. با افتادن قطره ی ناگهانی روی شیشه ی عینکم، متعجب سرم را بالا گرفتم. – داره بارون میاد! او هم سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. با شدت گرفتن باران، دستم را حائل پیشانی ام
کردم تا شیشه ی عینکم خیس نشود. نمنم باران به یکباره رگبار شد. چشم هایش را جمع کرد و خیره به آسمان چندبار پلک زد بعد به سمتم چرخید و در چشم هایم خیره شد. مات به چشم هایش نگاه کردم. چه رنگی بودند؟! بیحرف، آستین پیراهنم را در دست گرفت و به عقب کشید. بهت زده سعی میکردم به قدم هایم سرعت ببخشم و خودم را به او نزدیک کنم. مردمک چشم هایم لغزید و روی دستش که مچ دستم را از روی پارچه ی پیراهن گرفته بود نشست. هرچه زور زدم دهانم برای مخالفت باز شد. قلبم با هیجان خودش را به اطراف میکوبید و بیچاره ترم میکرد. همانگونه که به سمت ماشینش میدوید و مرا میکشاند بلند گفت: ببخشید! مانند خود با صدای بلند پاسخ دادم: چرا؟ سرش را کمی به سمتم خم کرد و پاسخ داد:
چون که دستت و بدون اجازه گرفتم. خیره به چشم هایش تنها توانستم بدون حرف زیر بارانی که به رگبارمان بسته بود و بر زمین تازیانه میزد لبخند بزنم. آزاد و بدون دغدغه. به او اعتماد کردم و چشم هایم را بستم و خودم را زیر رگبار باران رها کردم. کافی نبود! ایستادم و آستین او را هم کشیدم. – ما که دیگه خیس شدیم… گفتم و چشم هایم را بستم و زیر باران چرخیدم، یک بار، دوبار، ده بار! گمانم یا دیوانه شده بودم و یا جلسه های مشاوره بالاخره کار خودش را کرده بود که در حضور کسی که او را تنها چند بار دیده بودم و حتی نامش را هم نمیدانستم، اینگونه دیوانگی میکردم. بالاخره ایستادم و به چشمهایش نگاه کردم.