دانلود رمان مو نارنجی من pdf از مریم صدر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
بعد از این چند ماه نبودن اقا رایین کنارتون کار درستی نبود از ایشون بخوام که این اطرافو نشونم بدن… امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشین… رایین با نگاه عاقل اندر سفیی نگام کرد… یعنی چقد رسمی حرف میزنی! راشین به سمتم اومد و لبخند بهم گفت: این حرفو نزن نهال… اومدنت باعث شد یه دوست تازه پیدا کنم… من امشب قراره با خانوادهی آرمین به سفر برم و شاید دیگه نتونم ببینمت…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آناشید
دانلود رمان دلدادگی شیطان
دانلود رمان بانوی پاریسی ما
بخشی از رمان
نزاشتم حرف تموم بشه. فریاد زدم: خدانکنه… خفه شو فقط… نخواستم بفهمم اصن… بلند تر خندیدو گفت: دیدی چقد دوسش داری؟ برو… برو… به پای هم پیرشین… لبخندی روی لبم اومدو گفتم: عوضی… مرسی.. فعلا… بعد از خدافظی قطع کردم. نهال کنارم وایساده بود گفت: کارت خیلی زشته… چرا میخواستی بیایی بیرون؟ دروغ گفتی! بعدشم روز عیدی باید کنار خانوادت باشی… گفتم: میخوام کناره کسی ک دوستش دارم باشم میگی چی؟ گفت: هزار بار گفتم جلو من از اون دوست دخترات نگو… الانم اگر میخوایی بری پیش زن آیندت منو دنبال خودت نکشون… خواست برگرده بره سمته خونه که دستشو کشیدم و دنبال خودم کشوندمش. رو به روی هم ایستاده بودیم. غرش اسمون ، سکوت خیابون رو شکست.
بغض اسمون ترکید. بارون نم نم شروع به باریدن کرد. عجیب بود که نهال غر نمیزنه که چرا بعد از این همه وقت حرف نمیزنم. صداش زدم: نهال -جانم. – کمکم می کنی؟ – چی کار کنم. – میخوام به یه نفر بگم ، دوسش دارم. – اره کمکت می کنم. لبخند تلخی زد و گفت: فقط بهم نشونش بده. – جلوم وایستاده…یه دختر با موهاش نارنجی که چهار ماهه عاشقم کرده. اشک توی چشم هاش جمع شد. یه خیابون، دوتا عاشق… یه هوای عاشقانه و قشنگ نم بارون بزنه… شلق شلق رو گونه هامون…. رو به رایین گفتم: با من ازدواج می کنی؟ با خنده و چشمای گرد نگاهش کردم و جوابش رو شنیدم: (ouiبله) رایین رو به من گفت: با من ازدواج می کنی (پیچیده تو کوچه خنده هامون برسه تو گوش اسمون صدامون) با خنده و چشم های گریون لب زدم
: بله… صداش تو گوشم پیچید :رایین! گفتم دوست دارم… بلند تر فریاد زدم: دوستت داااارمممم… ( بگم عاشق توام عزیزترینم) صداش اومد: دنیام باتو قشنگ ترینه! فکرشو نمیکردم یه روز… ادامه حرفشو خورد… (حالا من عاشقم یاتو… میبندی چشماتو… میگی فقط باتو قشنگه دنیام… قدم بزن بامن… تو نم نم بارون… که مثل ما عاشق… نمیشه پیدا) محکم بغلش کردم… موهام خیس شده بود و چند تیکه روی پیشونیم بود… سرمو آوردم بالا… شالش به سرش چسبیده بود… اشکش تو قطره های بارون گم شده بود… توی اون تاریکی چشماش برق میزد… دستشو دور گردنم انداخت… خندیدم… خندید… پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و گفتم: چیکار کردی با زندگیم مونارنجی؟ تپش قلبامون با ریتم خاصی تند شده بود.
نمیدونستم چیکار کنم… بهترین عیدی امسالم بود… خدایامرسی… دیگه هیچی ازت نمیخوام… بزرگترین آرزوی زندگیمو برآورده کردی… لباسمون خیس شده بود ولی قصه فرار از اون بارون که برام پراز خاطره بود رو نداشتم. صداش زدم… گفت، جان دلم… گفتم: واقعیه یا داری اذیتم میکنی؟ گفت: من غلط بکنم خانوممو اذیت بکنم… معلومه که دوستت دارم عزیز دلم… بعد از خوردن یه شام دو نفره که خیلی بهم چسبید به سمت خونه راه افتادیم… وارد خونه که شدیم همه درحال خوردن شام بودن… با دیدن ما بلند شدنو به هم دیگه سلام کردیم… تعارف کردن که شام بخوریم که گفتم بیرون خوردیم. بعدش من به همه گفتم: بابت عید امسال کلی شرمنده همگی شدم… همتون به زحمت افتادین…