دانلود رمان بانوی پاریسی ما pdf از دانیال معین الدین
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: اجتماعی، درام، عاشقانه
در قلب مزرعهای در حومه لاهور، زندگی زمینداران و کارکنانشان به شدت درهم تنیده است. اشرافزادهای فئودال بر خدمتکارانش حکم میراند و روستاییان امید به سخاوت او دارند، در حالی که آشنایانی که به شهر کوچ کردهاند، در جستجوی زندگی بهتر با چالشهای جدیدی روبهرو میشوند. زوال سنتهای قدیمی و تغییرات ناگهانی در جامعه، همه را وادار به سازگاری با واقعیتهای جدید میکند. آنها بین ماندن در میراثی که روزبهروز رنگ میبازد و رویارویی با دنیای نوین و ناشناختهای که در انتظارشان است، سرگرداناند.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان زالو
دانلود رمان تو قلب منی
دانلود رمان آناشید
بخشی از رمان
یکی از آنها که تفنگ شکاری داشت جلو رفت و درست وسط نیها را هدف گرفت و شلیک کرد بار دیگر تفنگ را پر کرد و شلیک کرد هیچ حرکتی بین آن ساقه های پربرگ سبز که به بلندی قد انسان بودند و نوک پرمانندشان از برگ ها بالاتر رفته بود دیده نمی شد. مردی که کنار نواب نشسته و دست او را گرفته بود گفت: «رفته» مردی که تفنگ شکاری داشت یک بار دیگر آن را پر کرد و با احتیاط جلو رفت و قنداق تفنگ را به شانه اش چسباند چیزی حرکت کرد و مرد شلیک کرد دزد به سمت جلو روی زمین خالی افتاد فریاد زد: «وای مادر، جان کمکم کن و روی زانو بلند شد و دستش را روی کمرش گذاشت. مرد مسلح به سمت او رفت با قنداق تفنگ ضربه ای به وسط پشت او زد و سپس تفنگ را انداخت و با خشونت یقه اش را گرفت
و تا روی جاده کشان کشان برد مرد با بلند کردن پیراهن خون آلود او با نور چراغ قوه دید که شش ساچمه ی چهارپاره به شکم او خورده و از آن سوراخ های متورم و سیاه خون بیرون میزند دزد بی آنکه فشاری به خودش بیاورد یکسره تف میکرد. روستایی دیگر که این صحنه ها را تماشا میکرد موتور را بلند کرد و روی جاده هل داد و هم زمان دنده را نگه داشت آن قدر راه برد تا موتور روشن شد. با فریاد گفت میرود وسیله ی نقلیه بیاورد و به سرعت رفت و نواب داشت به این فکر میکرد که او به خاطر عجله ای که داشت بدون گرفتن کلاچ دنده را عوض کرد. مردی که کنار نواب مانده بود پاکت سیگارش را جلوی او گرفت و گفت: «سیگار میخوای عمو؟» نواب سرش را بالا و پایین کرد و گفت: «اخه لعنتی به نگاه به من بکنه چراغ های وانت که در محل استقرار
دستگاه تنظیم آب کانال ظاهر شدند. در آن قسمت جاده به شدت بالا و پایین میشدند راننده و دو مرد دیگر نواب و دزد را بلند کردند و پشت وانت خواباندند و به درمانگاه خصوصی کوچکی در شهر فیروزه بردند که توسط یک داروساز اداره میشد و با این حال همیشه ارباب رجوع بسیار زیادی داشت به خاطر روش سریع و مطمئن و موفقیت اش در درمان بیماریهای شایع با همان چند داروی دست ساز خودش درمانگاه بوی ماده ی ضدعفونی و خون و استفراغ و مایعات زاید بدن بیماران را میداد بویی سنگین و نسبتاً شیرین چهار تخت در اتاقی بود که با نور ضعیف مهتابی روشن شده بود. همین طور که نواب را داخل اتاق میبردند و حواس او به نقطه ی فشار بود روی بعضی از ملافه های نامرتب و چروک، لکه ی خون و روی یکی دیگر لکه ی
زنگ زدگی دید داروساز که بالای درمانگاه زندگی می کرد با پوشیدن لنگ و زیرپیراهنی پایین آمده بود او کاملاً خونسرد و بی اعتنا به نظر میرسید حتا انگار به خاطر این که آرامشش را به هم زده بودند کمی برزخ هم بود. نواب که حس میکرد با یک نفر در فاصله ی خیلی دور حرف میزند گفت: «سلام علیکم آقای دکتر داروساز مردی بسیار جدی و مهم به نظر میرسید و نواب با او رسمی صحبت میکرد نواب چی شده؟» اون میخواست موتور منو بدزده اما من نذاشتم این کارو بکنه. داروساز شلوار نواب را از تنش بیرون کشید تکه پارچه ای گرفت و خون زخمش را پاک کرد و بعد با حرکات کاملاً خشنی بدنش را معاینه کرد در حالی که نواب دو طرف تخت را گرفته و خودش را نگه داشته بود تا فریاد نکشد داروساز :گفت زنده میمونی آدم خوش شانسی هستی.