دانلود رمان تو قلب منی pdf از ریحانه نوروزی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، کلکی
چشماش گرد شد که سریع گفتم نه نه برا تفریح نه برای تحقیق دیگه بعد بادی تو قب قیم انداختم و گفتم ناسلامتی دخترتون باستان شناسه ها بابا خندید و گفت: بعله بعله میدونم و شما اجازه داری بری. به لحظه فقط برای به لحظه لقمه تو گلوم موند با ناباوری گفتم جدی میگی دیگه… سرشو تکون داد و گفت: آره ولی با کی میری؟ متفکرانه گفتم: مرتضوی؛ و کل بچه ها به علاوه ی اکیپمون.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان زالو
دانلود رمان دلدادگی شیطان
دانلود رمان استیصال
بخشی از رمان
سرشو تکون داد و گفت اگه بتونم باشه. با دلخوری گفتم اگه و اما نداریم اگه میتونی انجام بده اگه هم ک نمیتونی؛ جهنم دو هفته اخراجو باید تحمل کنم. سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت میتونم لبخند پهنی زدم و گفتم دمت گرم بعد یه نگاه ب پرونده های توی دستش انداختم و با ناباوری گفتم: نگو ک اسمم توی همین پروندس ک جیغ میزنم لبخند دندون نمایی زد و گفت: پاکن داری؟ امدم جیغ بکشم که دستشو گذاشت جلوی دهنم و با خنده گفت: جیغ نزنیا سرمو تکون دادم ک دستشو از روی دهنم برداشت؛ سریع از بقل کولم پاکنمو در آوردم و دادم دستش تا اسممو پاک کنه و همین کارم کرد. تک زنگ بعدی نرسیدم چون زنگ میانه سریع خورد و مجبور شدم ک زود برم سر کلاس. بی تفاوت نشسته بودم و داشتم ب خونه و
این ک ناهار چیه فکر میکردم ک با صدای مرتضوی ب خودم آمدم خب همون جور ک هفته ی پیش گفتم شما باید برید اصفهان برای تحقیق برای راحتی کار ب گروهای ۴ نفره تقسیم میشین مشکلی که نیست. این چی گفت الان تحقیق… اصفهان گروه.. یهو محکم کوبیدم رو میز و روب مرتضوی: گفتم استاد پدر مادر ما اجازه نمیدن. مرتضوی عاقل اندر سفیهانه نگام کرد و گفت: مشکلی نداره من باهاشون صحبت میکنم؛ تای ابرومو انداختم بالا و گفتم باشه پس کی میاین بعد از ظهر خوبه. سرشو تکون داد و گفت آخر زنگ بیا شماره و آدرستونو بگو. سرموب نشونه ی مثبت تکون دادم و دوباره رفتم تو فکر. بالاخره بعد از ساعت ها فک زدن توسط مرتضوی ما ب گروهای ۴ نفره تقسیم شدیم؛ انتخاب هم گروهی با خودمون بود منم مثل همیشه از بین بچه
ها علی و ایمان نسیم و نگار و انتخواب کردم. آخیش زنگ خورد سریع جزوهامو جمع کردم و به سمت مرتضوی ک روی صندلی لم داده بود رفتم و شماره و آدرس خونمو گفتم و دویدم بیرون… یه نگاه ب ساعت و یه نگاه ب در خروجی کردم ابروهام پرید بالا؛ حوصله ی وداع و خدافظی نداشتم برای همین بدو بدو از در زدم بیرون …. کلیدوتو در چرخوندم و رفتم تو با عجز داد زدم: ننه من گشنمه؛ غذام کمه غذا میخام به عالمه… ادامه ی حرفم با جیغ مامان مساوی شد بلند زدم زیر خنده و ب سمت اشکان رفتم یه خورده باهاش دعوا کردم و رفتم تو اتاق سریع لباسامو در آوردم و رفتم پایین بوی خوش قورمه سبزی همه ی فضای آشپز خونه رو پر کرده بود؛ بی درنگ نشستم رو صندلی داد زدم: بابا بیا دیگه مردم گشنگی صدا بابا از بالا آمد آمدم
بابا اینو گفت و با سرعت از پله ها آمد پایین. اولین لقمه رو گذاشتم تو دهنم دیدم نه قورمه سبزی خالی حال نمیده بنابر این ب سمت سینک رفتم و به پیاز اندازه سر اشکان پوست کندم و برگشتم سر میز اولین تیکه پیاز و گذاشتم تو دهنم به وضوح دیدم که قیافه ی همشون کج شد لقمه رو قورت دادم و گفتم چیه؟ چرا اینجوری ب من مینگرید؟ کسی که پیاز میخوره زن زندگیه بعله و با کمال پرویی ب خوردنم ادامه دادم بهو یادم از تحقیق و مرتضوی و اصفهان افتاد سعی کردم خودم بریده بریده ب بابا بگم ک هوار نکشه به قلب از نوشابمو خوردم و رو ب بابا گفتم: بابا در جریانی که من چقدر دوست دارم هوم. سرشو آورد بالا و گفت ولی من اصلا دوست ندارم حالا هم حرفتو بگو خیلی تند و سریع گفتم: من قراره برم اصفهان.