دانلود رمان جنایات با طعم عشق pdf از شیرین سعادتی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، پلیسی
سرگرد در حالی که به دنبال قاتل پدرش است، به تدریج متوجه میشود که دختر معصوم تنها قربانی نیست، بلکه خودش هم یکی از قاتلان مخفی است که مجبور به این کار شده است. او برای نجات جانش باید به نقشههای سازمانی تبهکار عمل کند. در لحظهای که سرگرد قصد نابودی قاتل را دارد، دختر واقعیت را فاش میکند. حال آنها تصمیم میگیرند تا دست به دست هم دهند و نه تنها قاتل بلکه کل سازمان پشت این ماجرا را نابود کنند و هردو از چنگ سرنوشت تاریک خود فرار کنند.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان زالو
دانلود رمان گرداب
دانلود رمان شالوده عشق
بخشی از رمان
ارسلان:میخوای چکار کنی؟…تو.. با حرص گفتم:این بخاطر پدرم..که بخاطرتو حتی یک بارم نتونستم آغوشش رو تجربه کنم. این رو گفتم و سریع ماشه رو کشیدم! این بار خطا نرفت! از صدای بلندش هم نترسیدم. فقط ناخوداگاه چشمهام بسته شد..! ارسلان یهو با درد خم شد روی زانوش و عربده ی راتین…! راتین:نه نه!..ریما نکن..لطفا..این کارو نکن.. قبل از اینکه من حرکتی بکنم سریع بیسیم اش رو از کمرش در اورد. چند لحظه بعد ارتباطش با بیرونی ها بر قرار شد. صدرا:به گوشم.. راتین:صدرا..کسی اینجا نیست و همه چی روبه راهه اما..اما اگه هر صدای شلیکی اومد گزارش نشه..متوجه شدی! صدرا:دریافت شد! نمیدونم چرا اینا رو گفت ولی اهمیتی ندادم و این بار زانوی راست ارسلان رو هدف گرفتم.
ارسلانی که مثل مار به خودش می پیچید و زیر لب ناله میکرد! راتین:ریما کافیه بیا تا از این بدتر نشده بریم. پوزخندی زدم که اشکم ریخت! امکان نداره من از این کار نمیگذرم بی توجه گفتم:این هم بخاطره مادرم..که تنها کسم بود و تو بازم ازم گرفتیش و شلیک دوم!..صداش پیچید تو انباری و من غرق لذت شدم! دست چپش رو هدف گرفتم:این بخاطر پدر راتین که بی گناه برای گیر انداختنه توئه لجن جونش رو از دست داد! و کشیدنه ماشه و باز هم صدای گلوله… ارسلان بلند داد زد..ناله کرد..اما خواهش نکرد که رهاش کنم..هه.. باغیض ادامه دادم:این هم بخاطر خودم و راتین..منی که این همه سختی و عذاب کشیدم و بخاطرت تنم لرزید..و راتینی که ازت زخم خورد و همه جوونیشتو تعقیبتو حروم شد و شلیک آخر…!
حالا دیگه ارسلان غرق خون بود و حتی ناله هم نمیکرد..کاری بود که کردم و حتی اگر بمیره هم….مهم نیست! راتین دوید طرفم و اسلحه رو ازم گرفت..کشون کشون بردم بیرون از انباری.. حس میکردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شده ولی حالا دیگه جون بریده بودم. راتین:چــرا این کارو کردی!؟ بی حس نگاهش کردم تو حال خودم نبودم. راتین کمرم و بازوم رو گرفت و با قدم های تند حیاط ساکت و خلوت رو طی کرد. انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش اینجا هیاهویی بر پا بوده. دم در که رسیدیم صدرا دوید طرفمون.. صدرا:چی شد؟…اون شلیک ها.. راتین:الان وقتش نیست صدرا.. منو داد جلو:ریما رو با یه ماشین بفرست به یه جای امن..جایی که هیچکس ندونه..سریع باش. صدرا:باشه اما..شکوهی؟
راتین:ببرش! و رو به نیروها داد زد:چند نفر دنبال من بیاد.. و دوباره وارد باغ شد… صدرا من به طرف یه ماشین هدایت کرد. نشستم عقب…دستمو به سرم زدم…خسته بودم…قده یه دنیا. صدرا رو دیدم که یه چیزایی رو به یه نفر میگفت.. چند لحظه بعد همون شخص به طرف ماشین اومد و پشت رول نشست.. روشن کرد و راه افتاد.. هیچی نگفتم..مهم نبود که کجا میبرنم..یا اصلا چرا می برنم.. حالا خیالم راحت شده بود. روح و روانم آسوده بود. فقط جسمم خسته بود و فکرم یکم بهم ریخته.. به استراحت نیاز داشتم. دکتر:خطرات رفع شده و تا چند روز دیگه بیمارتون میتونه به خونه بره. راتین:ممنون. دکتر که رفت، راتین رو کرد به سربازی که کنار در ایستاده بود.