دانلود رمان آناشید pdf از nastaran.A.N
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
آناشید دختری است که به دلیل برخی مشکلات مجبور میشود در خانه فردی زندگی کند. با اینکه خانواده دارد، شرایط زندگی او را وادار میکند برای حفظ امنیت خود به آن خانه پناه ببرد و در آنجا کار کند. او به دلیل بدهی و فقر، وارد مسیری میشود که سرنوشتش را نمیداند، اما با اراده و قدرتش برای رسیدن به خوشبختی در آینده، هر مانعی را از سر راه برمیدارد. هیچ مشکلی نمیتواند او را متوقف کند، چون آماده رویارویی با همه چالشهاست. اما آیا او میتواند عشق را هم درک کند؟ آناشید، دختری که نامش به معنای آتش و خورشید است، همچنان به مسیر خود ادامه میدهد.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان زالو
دانلود رمان در اسارت ارباب
دانلود رمان نغمه شب
بخشی از رمان
با پررویی نشستم جلو. خب پشت که نمیتونستم بشینم. سوار ماشین خوشگل و سفید رنگش شد و حرکت کرد. گفتم : – بابت این که منو می رسونین. متشکرم اهوع، حالا عجب با کلاسی شده بودما.خیلی عادی و بدون هیچ حسی در کلامش گفت: – قابلی نداشت. کاراش برام مهم نبود. در واقع اصلا حوصله فکر کردن به این که چرا با گوهرجون مهربونه و با بقیه و البته من خشکه رو نداشتم. پسر نچسب و دواخلاقه.. لبخند زدم. اینم فحش جدید ابداع از آناشید نخبه. دلم شور مامانو میزد، تا حالا چی کار کرده. نمیدونستم چی شده ولی الکی استرس گرفتم و دلم شور می زد. نکنه طلب کارای بابا اومده باشن. نه من امروز خونه بودم نه، کیان. ای خدا، بابا بدهکاری بالا آورد و راحتش کردن. حالا ما باید تقاصشو پس بدیم. عصبی شدم.
دستم شروع کرد به لرزیدن. صبح دانشگاه بودم و به استاد التماس می کردم که بذاره تو خونه بخونم و فقط برم امتحان بدم. اولا نمی ذاشت ولی سیریش تر از این حرفا بودم تا راضی شد ولی گفت یه جلسه حتما باید بیای چون تشریح داریم توی آزمایشگاه.حالا خوبه پیام نور دارم درس می خونم و کلاساش غیر حضوریه. می تونستم دولتی برم اما از قصد پیام نور زدم. بعدشم رفتم پیش گوهرجون و انواع کار ریخت سرم. خسته تر از این حرفا بودم. سرمو به صندلی تکیه دادم. لرزش دستام خیلی ضایع بود. صدای خشک و بم مهرادو شنیدم: – چیزی شده؟ با چشمای بسته گفتم: – هیچی. فقط خستم نفهمیدم چی شد که صدای آهنگ تو ماشین قطع شد و هیچ صدایی نیومد می خواستم بخوابم اما نمی شد.
سعی کردم خودمو به خواب بزنم تا خوابم ببره. خوب شد اولش آدرسو بهش دادم وگرنه الان باید بهش میگفتم؛ خونه کوچیکمون کجاست. کم کم داشتم به خواب می رفتم که با صداش پریدم. گفت: – اوه …دعواست – کو کجا؟ خندیدو گفت: اوناهاش. – شیشه رو پایین کشیدم. گوش دادم صدای کیان بود. خون جلوی چشممو گرفت. جیغ کشیدم: – کیان؟؟؟ مهراد گفت: – آشناس؟ بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم. دویدم. مهراد هم پیاده شد و کنار ماشینش ایستاد. کیان و پیدا کردم داشت با اون طلبکار کله خر حرف میزد و بد و بیراه می گفت: – فردا می ریزم به حسابت. حرفه دیگه ای نداری؟ – درست حرف بزن بچه. می شناسمت آق کیان. این همه دس دس کردی حالا می خوای فردا بریزی به حسابم.
فک کردی باور می کنم بچه؟ برو خودتو سیاه کن ما خودمون زغال فروشیم. همون لحظه دستشو گذاشت روی سینه کیان و پرتش کرد. آدما دورشون واستاده بودن اما هیچ کدوم هیچ غلطی نمی کردن. می دونستن که یارو شر خره و چه کارایی از دستش برمیاد. کیان اگه می خواست می تونست بزنتش و لتوپارش کنه. وقتی تو باشگاه کار گرفت تو اوقات بیکاری ورزش می کرد. بلند شد. مرتیکه خواست دوباره کیانو بزنه که من پریدم جلو و دستی با شدت خورد تو صورتم. درد داشت .. اونقدری درد داشت که تا چند لحظه هیچی حس نکردم. کیان با صدای خش داری داد کشید: – برو اونور عوضی تحمل می کنم رنج ترک را. نبستم زخم بال شاپرک را. به دنیایی نخواهم داد هرگز. تو و این درد های مشترک را.