دانلود رمان شانس یا سرنوشت pdf از فاطمه.د
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان : استاد دانشجویی، درام، معمایی
پس از بازگشت به ایران، دیاکو تهرانی که یکی از موفقترین جواهرسازان ایرانی است، به درخواست برادرش نوید در یک مهمانی حضور پیدا میکند. در میانه مهمانی، او متوجه میشود که نوید قصد آزار دختری به نام گیتی را دارد. او گیتی را نجات میدهد و مدتی بعد، در دانشگاه متوجه میشود که گیتی همان استاد جدید اوست.
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان خدای شیطنت از نیاز احمدی
دانلود رمان طنین تنهایی
قسمتی از رمان
از آسانسور پیاده شدم و رفتم سمت در و کدو وارد کردم و رفتم داخل و درو کوبیدم. خودمو رسوندم به آشپزخونه و شیر و کیکی خوردم نا از گشنگی تلف نشم. اصلا حوصله غذا درست کردنو نداشتم انقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد بهتره بخوابم و فکرمو آزاد کنم. لباسامو عوض کردم و خودمو پرت کردم روی تخت و چشمامو بستم بعداز کلی فکر بالاخره خوابم برد. نمیدونم ساعت چند بود که با دردی که توی دل و کمرم پیچید بیدار شدم. این درد چیه دیگه تایم پریودمم هنوز یک هفته وقت هست. با کمری خم رفتم سمت دستشویی و دیدم بله پریود شدم فکر کنم زود پریود شدنم واسه فشار عصبی که بهم وارد شده. کمد داخل دستشویی و باز کردم نوار بهداشتی بردارم ولی خیر هیچ بسته نواربهداشتی نداشتم و این واقعا عمق
فاجعه بود. چجوری چیز به این مهمی رو فراموش کردم من. با درد رفتم سمت آشپزخونه و یک عالمه دستمال جای نوار بهداشتی گذاشتم که گند نزنم به زندگیم. چای سازو روشن کردم که چای نبات بخورم ولی دیدم اصلا نمیتونم بدون نوار بهداشتی دووم بیارم. یک خیابون پایین تر داروخونه هست برم سریع بگیرم و برگردم. سویشرت شلواری پوشیدم و از خونه زدم بیرون. صورتم از درد جمع شده بود همیشه پریودی هام عذاب آوره. با آسانسور رفتم طبقه همکف و با قدم های کوتاه رفتم سمت خیابون پایین تر. با قدم های کند و دستایی که روی شکمم قفل شده بودن میرفتم سمت داروخونه خداروشکر نزدیک بود. نزدیک داروخونه دیدم دونفر انگار که مست بودن دارن از روبرو نزدیک میشن. خدایا خودت رحم کن.
قدم هامو سریع تر برداشتم که زود به داروخونه که چراغ های روشنشو میدیدم برسم ولی از شانس بدم اونا زودتر بهم رسیدن و جلوم ایستادن و نزاشتن رد بشم. _کجا خوشگله +برین مزاحم نشین. دستشو آورد جلو یک تیکه از موهامو دور انگشتش پیچوند _قول میدم پشیمون نمیشی لیدی. دیگه اشکم داشت در میومد با درد گفتم _لطفا برین واقعاحالم خوب نیست. سرمو زیر انداختم که دیدم یک قدم رفتن عقب. همونی که تا الان سکوت کرده بود با شهامت گفت _نریم پی کارمون چی میشه اونوقت. صدای آشنایی از پشت سرم گفت _اونوقت طرف حسابتون منم! این..این صدای دیاکوعه. ناباور برگشتم عقب دیدم خودشه که با اخم خیره اون دونفر شده. +دیاکو. بازومو گرفت و کشیدم پشت سرش و جدی گفت
_برین رد کارتون نزارین عصبی بشم. _عصبی شی چی میشی هااان. یک قدم رفت جلو سینه به سینش ایستاد که از پشت سویشرتشو چنگ زدم درسته که دلم خیلی ازش گرفته بود ولی از یک طرفم عجیب دلتنگش بودم. _ببین مستی کار دست خودت نده بچه جون. یهو زد تخت سینش و گفت _بکش کنار مرتیکه تو نمیخواد به من دستور بدی. هنوز حرفش کامل نشده بود دیاکو مشتی کوبید توی صورتی که جیغی با وحشت کشیدم. _خفه شو لجن بی همه چیز. سویشرتشو از پشت کشیدم +دیاکو ولش کن تروخدا هییییی. چاقویی بزرگ از جیبش در آورد و گرفت سمتمون _برو عقب. دیاکو دستشو جلوم گرفت که اتفاقی برای من نیوفته داشتم از ترس سکته میکردم و هیچکی هم اون اطراف نبود.