دانلود رمان طنین تنهایی pdf از گیلسو حکیم
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان : عاشقانه، جنایی
دختری گمشده و بیهوش در جادهای روستایی، شهریار شریعتی را به مسیری پیچیده میکشاند. این دختر حرف نمیزند و چیزی از گذشتهاش نمیداند. شهریار که هنوز از پرونده مرگ همسرش رنج میبرد، در تلاش برای حل معمای این دختر، با حقایق ناگفتههای روبهرو میشود.
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان خدای شیطنت از نیاز احمدی
دانلود رمان شانس یا سرنوشت
قسمتی از رمان
وقتی پس از گفتن این جمله، اسلحه ی کامیار را از زیر لباسش بیرون آورد و آن را با نفرت مقابل مرتضی که از ترس بلند شده بود و چند گام آنطرفتر رفته بود، نگه داشت، کامیار ابتدا طلا را عقب کشید و پشت سر خودش پناه داد و بعد رو به آرمان که با دیدن این صحنه از ماشین پیاده شده بود، فریاد زد: – مهرسا رو ببر تو ماشین آرمان. سروین اما با حرف هایش نگذاشت آرمان امرِ کامیار را اطاعت کند: – مرتضی نمیخواست تو رو ببینه، من بودم که وقتی فهمیدم آزاد شده، بهش گفتم تو میخوای ببینیش و به این بهونه کشوندمش اینجا تا حسابمو باهاش تسویه کنم. ترس کلِ صورت و دست و پاهای مرتضی را پر کرده بود و به صدای لرزانش هم کشیده بود: – باز داری چه مزخرفی میگی سروین؟
با وجود تمام بدجنسی هایی که سروین در حق طنین کرده بود، طلا هیچگاه او را تا این اندازه پر از نفرت و کینه ندیده بود: – فکر کردی میذارم قسر در بری؟ بعد از بلایی که تو سرم آوردی یه روز خوش هم تو زندگیم ندیدم. میرم پیش روانپزشک و هر روز یه مُشت قرص میخورم، این بچه اگه زنده بمونه هم تا الآن حتماً فلج شده! من حرف هاتو باور کردم و درحالیکه قلبم از یه نفر دیگه شکسته بود، به عشقت دل بستم و خودمو در اختیارت گذاشتم. اما تو بهم خیانت کردی، اونم با کی؟ با عمهم! تو فقط واسه اینکه به اون نزدیک باشی اومدی تو زندگی من و از روح و جسمم سوءاستفاده کردی و منِ احمق دو سال خودمو گول زدم که نه، مرتضی واقعاً دوستم داره و طلا از حسودیشه که چشم دیدن خوشبختی و خوشحالی ما رو نداره.
میخواستم به زور باور کنم یه نفر هم هست که بی قید و شرط سروین بیچاره که همه ازش متنفرن رو دوست داره، اما بعد از اومدن این بچه فهمیدم من همون سروین بدبختیام که چون هیچکس دوستش نداشت، حتی به طنینی که نصف بدنش فلج شده بود و نمیتونست حرف بزنه هم حسودی میکرد. اینها را با اشک و بغض گفت و دستش میلرزید که آن یکی را هم بالا آورد تا اسلحه را درست مقابل قلب سنگی مرتضی بگیرد: – فوقش دو سال زندونی میکشی و بعدم به لطف و البته پول پدرت، برمیگردی به زندگی عادیت، اما من قراره تا آخر عمر با این زخمی که رو قلبم نشسته زندگی کنم. پس زندونی شدن تو عادلانه نیست، باید جور دیگهای حساب پس بدی. طلا نتوانست پشت سر کامیار طاقت بیاورد
و از ترس اینکه سروین انگشتش را روی ماشه فشار دهد و اوضاع زندگیشان را از اینی که هست هم خرابتر کند، از پناهگاهش بیرون آمد و به سروین نزدیک شد تا هرطوریکه شده او را از خر شیطان پایین بیاورد: – مسخره بازی درنیار سروین. بازم داری به خودت آسیب میزنی. اگه این آدم بمیره بازم این تویی که تاوان پس میدی. میخوای بری گَلِ دار؟ به خاطر آدم بیارزشی مثل این میخوای بری گَلِ دار؟ نمیبینی وضعیت طنینو؟ میخوای غصه ی تو هم به بدبختی های دیگهمون اضافه بشه؟ از سیاوش رزمجو عبرت نگرفتی؟ ندیدی مُردهش برای طنین بدتر از زندهش شد؟! خواهش میکنم این کارو نکن. نفس های کامیار از یادآوری این جملات آشنا سنگین شده بودند و به سختی تنِ در خود جمع شده اش را به سمت آرمان چرخاند.