دانلود رمان طاغوت pdf از دلیار
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان : عاشقانه
بالاخره دست هایش از دور تنم سست می شود و نگاهش را در صورتم می چرخاند. می خواهد چیزی بگوید ولی دهانش بسته می شود و اخم هایش به شدت در هم می روند. با نگرانی دستش را بالا می آورد و پشت دو انگشتش را روی صورتم می گذارد. -چرا اینقدر رنگت پریده؟ حالت خوبه؟ بازویم را می گیرد و مجبورم می کند روی تختی که صبح فرصت مرتب کردنش را نداشتم بنشینم. به سمت میزم می رود و بطری آبی که همیشه آنجاست، با ظرف خرمای خشکم می آورد.
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان خدای شیطنت از نیاز احمدی
دانلود رمان طغیان
قسمتی از رمان
کنارم روی تخت می نشیند و در ظرف و بطری را برایم باز می کند .زیر نگاهش سنگینش چند قلوپ از آب را می خورم و به اصرارش خرمایی در دهان می گذارد .ظرف و بطری را روی پاتختی می گذارد و مجبورم می کند که روی تخت دراز بکشم. با حس خفگی دستم را می برم و سنجاق روسری ام را باز می کنم. نفس عمیقی می گیرم که دامون سر به سمتم می چرخاند. لبه ی تخت نشسته و آرنج هایش را به زانو تکیه داده است. از این زاویه که موهایش روی پیشانی اش ریخته، صدها بار بیشتر دلم را می برد. -بهتر شدی؟ سرم را آرام تکان می دهم و او کلافه نفسش را به بیرون فوت می کند. دست هایش را در موهایش فرو می کند و «لعنت»ای زیر لب می گوید.
-قبول دارم که تا همین چند روز پیش، با برگشتن آوند، یا حتی تا وقتی که برنگشته بود، فکر می کردم اگه باشه دوباره میشه از اول شروع کنیم و به همه چیز بی توجه باشیم. اقرار می کنم که خیلی وقت ها شده بود با تو توی یه خونه زندگی کنم و فکرم هرز بره. به خدا قسم ،به جون مادرم قسم، همون لحظه هم عذاب وجدان و حس خیانت منو می کشت. به جون مادری قسم خوردم که می دونی من عزیزشم! یعنی …قبل از رفتن تو بودم! صدایش آن قدر غم دارد که لحظه ای من نیز از غم او سرایت می کند. می دانم که او بدترین ها را با من انجام داده است ولی لحظه ای نمی تواند غمش را تحمل کنم. او آرزوهای کودکی من است ،شاید باید در همان حد آرزو باقی می ماند ولی الان …
الانی که رویایم را لمس کرده ام می خواهم همیشه او خوب باشد! -این مدت هم …من از لحاظ ذهنی هنوز آماده ی روبه رویی با آوند نبودم .هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگه برگرده و یکی دیگه توی زندگیم باشه قراره چی بشه. قراره چی کار کنم و چه واکنشی نشون بدم. دست از موهایش بیرون می آورد و سرش را به سمتم کج می کند. -من حتی از همون اول تمام تصمیمم بودن کنار آوند نبود. از همون روزی که داشتیم زندگیمون رو می کردیم و آوند اومد… تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که باید زندگی پر از آرامشم رو ول کنم و برم دنبال چیزی که برام تموم شده بود؟ لب هایم به لبخند زهرآگینی باز می شود. من هم مثل آن ها یاد گرفته ام که کنایه بزنم و با حرف هایم بسوزانم که می گویم:
-هیچ چیز تموم نشده بود برات دامون… آوند همیشه یه پرونده ی بازه برات! نمی تونی انکار کنی که از برگشتنش خوشحال نشدی. از همون اولش زندگی با من چیزی نبود که دلت می خواست داشته باشی… اخم هایش به شدت در هم می رود و نگاه تیزی به سمتم برمی دارد. -تمام مدتی که توی خونه ی من بودی، رفتاری از من دیدی که این حرف رو می زنی؟ باشه قبول خیلی وقت ها یه نشونه ی از آوند بود و فکر من پرت میشد به گذشته ها، ولی حق نداری همچین حرفی رو بزنی. هر باری که کنارت خوشحال بودم، به خاطر وجود و بودنت بود. هر باری که حس کردم چقدر زندگیم خوبه به خاطر خود ّخودت بود… دوباره موهایش را چنگ می زند و می کشد. -حتی این اواخر …مگه زندگیمون بد می گذشت؟