دانلود رمان خدای شیطنت pdf از نیاز احمدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان : عاشقانه، طنز، همخونه ای
نازنین که از قوانین سختگیرانه پدرش خسته شده، برای رهایی از این وضعیت تصمیم میگیرد خیلی زود ازدواج کند. او با امین، پسر دوست مادرش، ازدواج میکند و قصد دارد بعد از مراسم عروسی از خانه فرار کند. اما چیزی که انتظارش را ندارد، این است که امین هم دقیقا همان نقشه را در سر دارد…
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان تن پوشی از هوس
دانلود رمان عروسک ارباب
قسمتی از رمان
برای اینکه خیال مامان راحت کنم زود گفتم: -باشه مامان تو نگران دخترا نباش مثل چشمام ازشون مراقبت میکنم. مامان با حرفم اه جان سوزی کشید و گفت: -با خودم میگفتم به نیما و اینا بگم بیاین اینجا بپز، بخورن، مواظب این دوتا سیاه سرم باشن. ولی این لاله ور پریده …اوف اوف هر چی بگم بازم دلم از حرفاش میشکنه؛ بهتره به نیما هم نگیم که باز یک سر باهاش بگو مگو نکنه ..بلاخره حامله است. سری تکون دادم به زمین خیره شدم که مامان دستش رو شونه ام گذاشت، یاعلی گویا بلند شد به سمت آشپزخونه رفت. خواستم بلند شم برم که صدای مامان اومد. مامان -وا پسرم کجا؟!! دستی داخل موهام کشیدم همون جور که ساعتم چک میکردم گفتم:
-والا مامان تا همین الانم خیلی موندم بهتره برم دیگه شما هم راحت باشین. مامان -نه بابا؛ من خیلی هم راحتم؛ بشین ببینم. احمد گفت شب قراره بهت زنگ بزنه بیای اینجا ..حالا که اومدی مگه میزارم بری. من میخوام دست بکار بشم شام بار بزارم توهم برو جای نازی یکم خودتو مشغول کن. با کلافگی دستی به گردنم کشیدم. -والا مامان نازی خوابیده!! مامان -خب بیدارش کن .الان چه وقت خوابیدن. این دخترا هم بیشتر از کپنشون میخوابن. حداقل کمک دست من نیستن، بیاد با تو یکم گل بگه گل بشنوه. با خنده به سمت اتاق نازی رفتم که دیدم به به مادمازل خانوم بیداره، سرش هم تا گردن تو گوشیه …اما تا من و دید گوشی رو یواش پرت کرد پشت سرش هول زده شروع کرد به چرت و پرت بافتن.
نازی -عههه تو هنوز نرفتی؟؟ اصلا چیزه …چیز تو مگه عقل نداری چرا بدون در زدن میای توووو شاید من لخت باشم؛ اصلا اصلا اون به درک شاید من تو وضع بدی باشم … اصلا چیزززه امین!!! انگار هول شده بود، میخواست با چرت و پرت حواس من و پرت کنه؛ اما کور خونده مگه با پسر هیجده ساله طرفه که فکر میکنه من راحت گول میخورم. از اینکه من رو خر فرض کرده پوزخندی زدم همون جور که بهش اشاره میکردم گفتم: -جانم؟؟ چیه چیزی میخوای بگی که باز به چیزم چیزه افتادی !!!نازی فکر کردی من خرم!! بعد یک دفعه جفت دستاش گرفتم گوشی رو از پشتش برداشتم .باز عصبی شد شروع کرد به جیغ و داد کردن اونم دم گوشم …گوشیش اثر انگشت گذاشته بود.
هوووف حالا مگه وایمسته من این رو باز کنم. نازی -هوووی یابو گوشی یک چیز شخصیه …مگه مامانت بهت یاد نداده، خوبه فرهنگ دیده ای وگرنه میگفتم تو طویله ها بودی، یادت ندادن. اصلا تو با من بی پدر چیکار داری هاااا؟!!! برو با ننه ام بشین؛ انقدر دوستت داره که نگووو!! پوزخندم پررنگ تر شد در حالی که دستش رو بالای سرش قفل میکردم در همون حال گوشی رو به انگشتش نزدیک میکردم تا بتونم این لامصب باز کنم ببینم چرا انقدر داره بخاطرش خودش و من رو دیونه میکنه. گوشی رو به انگشت اشاره اش زدم اما نشد!!! همه انگشت هاش رو امتحان کردم؛ بازم نشد که نشد. حرصی نگاهی به چشمای شیطونش انداختم نه زبون درازی کرد.