دانلود رمان از یادم مبر pdf از ایلار سبحانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان : عاشقانه، روانشناختی، خانوادگی
نهال، دختری ۲۸ ساله و ساکن خانهای کوچک، کتابفروشی دنجی دارد که روحش را آرام میکند. اما خاطرات گذشته هنوز در ذهنش حضور دارند و آیندهاش را مبهم میسازند. او با چالشهای روحیای مواجه است که تصمیماتش را تحتتأثیر قرار داده و از ارتباط با دیگران بازمیدارد.
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان تن پوشی از هوس
دانلود رمان عروسک ارباب
قسمتی از رمان
حس کردم صورتم گر گرفته. اخمی کردم و با بی حوصلگی به بازویش ضربه زدم تمومش کن، سوزان مداح با سوز میخوند، اشکم دراومد. چه ربطی داره آخه؟ نگاهش را دزدید اما چرخیدن چشم هایش نشان میداد هنوز قانع نشده زیر لب با حرص گفت: باشه الان .بپیچون شب خدمتت میرسم همان طور که از جایش بلند میشد و به سمت آشپزخانه می رفت تا به بقیه کمک کند زیر لب چیزی گفت که نشنیدم اما مطمئن بودم در ذهنش هنوز بهانه ای برای این همه اشک پیدا نکرده بود. سفره شام را به کمک خواهران پرویز و سوزان و باقی پهن کردیم.
سکوت سنگینی در فضا حاکم بود، سکوتی که حتی صدای قاشق ها و بشقاب ها هم نمیتوانست بشکند. عطر مرغ و زعفران در هوا پیچیده بود، اما این عطر هم مثل گذشته شوقی در کسی ایجاد نمی کرد. نگاه ها، هرچند تلاش میکردند عادی باشند، ته مایه ای از دلتنگی و خستگی در خود داشتند. خانواده های دو طرف در کنار هم نشسته بودند، اما صمیمیت میانشان کمرنگ تر از همیشه به نظر میرسید. هیچ کس آن طور که باید و شاید گرم صحبت نمیکرد سوزان کنار ساناز نشسته بود و با پارسا درباره غذا بحث می کرد، اما صدایش آن انرژی همیشگی را نداشت.
پارسا که معمولاب از شیطنت بود این بار خیلی زود سیرش را که معمولا پر از شیطنت بود این بار خیلی زود سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با قاشقش شد. بابا، که بین من و مامان نشسته بود، با دقت و حوصله بشقاب مامان را پر کرد بعد نوبت من شد. نگاهی کوتاه به من انداخت انگار که میخواست چیزی بگوید، اما از گفتنش منصرف شد من هم بی آنکه چیزی بپرسم کمی سس روی برنجم ریختم و تکه ای مرغ برای خودم برداشتم. هوای اتاق سنگین، بود سنگین تر از هر زمان دیگری هیچ کس به طور مستقیم درباره نبود مادر خانه حرفی نمی زد…
اما حضور خالی او مثل سایه ای بالای سر همه شناور بود. نگاه های گاه و بیگاه سوزان را به سمت خودم حس میکردم کوتاه و ،تیز اما سریع برمی گشت. انگار او هم مثل من حرف هایی در ذهنش داشت که نمیخواست به زبان بیاورد نمیخواستم به او نگاه کنم، نمیخواستم هیچ صحبتی شروع شود. حوصله اش را نداشتم مامان زیر لب گفت: نهال جان به چیزی ،بخور قاشقت چرا نمیره بالا به سختی لبخندی زدم و گفتم میخورم مامان نگران نباش سرم را پایین انداختم و لقمه ای دیگر برداشتم، اما مثل سنگ از گلویم پایین میرفت اشتهایی نداشتم نه به غذا، نه به حرف زدن نه به حضور در این جمع…