رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود رمان نخ سرخ سرنوشت pdf از صبا عابدی(آنید)

 

دانلود رمان نخ سرخ سرنوشت pdf از صبا عابدی(آنید)

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر 

ژانر رمان: عاشقانه

خلاصه رمان نخ سرخ سرنوشت

– دوسش داری! مردمک های ساواش آرام بالا آمد و به او نگاه کرد. بدون هیچ فکری هر حرفی که از دلش گذشت را به زبان آورد. – بعضیا رو دیدی، بی دلیل برات مهمن؟ حتی توی ذهنتم نمی‌تونی نسبت خاصی بهشون بدی. نمیتونی بگی مثل خواهرمه، دوستمه، عشقمه. نه! هیچ کدوم! فقط مثل کسیه که می‌خوای برای همیشه تو زندگیت بمونه. صورتش مانند کسی بود که کشتی اش در حال غرق شدن است؛ و او تنها ایستاده و به ماه خیره است. کسی که خسته بود از جنگیدن، بی نهایت خسته بود. – همه تو زندگی اشون دنبال معجزه ان. منم فقط داشتم تلاش می‌کردم اون معجزه رو تو زندگیم نگه دارم. نمیدونم اسم این کار چیه. دیوونگی؟ یا دوست داشتن! یاوری لبخندی زد و سر تکان داد. ساواش برای او آدمی خاص و متفاوت بود؛ پس بنابراین تعریفش از عشق برای او تعجب برانگیز نبود

رمان پیشنهادی:

دانلود رمان شیرین بی فرهاد

قسمتی از رمان

یامور و پرهام با یکی دیگر از بچه ها سوار ون مشکی رنگ شدند و قبل از اینکه در بسته شود یامور با نگاهی هشدار دهنده به سجاد خیره شد. نگاهشان وصل هم بود که بسته شدن در باعث قطع شدنش شد. ردیاب و میکروفون به صورت مخفی زیر لباس های میلاد پنهان شده بود و با نفسی عمیق وارد شرکت شد. ون مشکی سر کوچه ی دو طرفه در پشت شرکت متوقف شد. یامور سرش را به صندلی تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود. پرهام هم با آرامش موس را حرکت میداد و چیزهایی را در مانیتور داخل ماشین چک میکرد.

یامور سرش را به میکروفون نزدیک کرد و با صدایی محکم گفت: ـ اول برو سرکارت تایم دقیق و بهت میگم میلاد واکنشی نشان نداد و به همکارهایش سلام کرد. حتی روحشان هم نمیتوانست با خبر باشد؛ مرد مورد اعتماد و امانت دار شرکت جاسوسی باشد که برای جانشان خطر دارد. سرجایش قرار گرفت و خیلی عادی مشغول کارش شد. یامور سرش را نزدیک پرهام برده بود و گاهی اوقات حرفای او را تایید میکرد. همان لحظه محبی وارد شرکت شد. یامور با دقت به تصویر خیره شد و مرد یک راست به سمت اتاق میلاد رفت و وارد شد.

ـ حساب های امروز و چک کن یه جا برام بیار میلاد خونسرد سری تکان داد ـ باشه اقای محبی محبی خوبه ای گفت و کمی خیره اش شد ـ امروز سرحال نیستی پرهام اخم هایش درهم شد و یامور خونسرد گوشی اش را درآورد و جواب پیام نیما را داد. قرار کاری با نیک نژاد داشت ولی تمام حواسش به اینجا بود. در یک پیام او را متوجه کرد که دیگر چیزی نگوید و کارها را به او بسپرد. و دیگر پیامی از جانب نیما ارسال نشد. متوجه صحبت های میلاد و محبی شده بود. او را قانع کرده بود کمی کسالت دارد و چیز دیگری نیست.

  • اشتراک گذاری
خرید کتاب
45,000 تومان
دانلود بلافاصله بعد از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 623 بازدید
  • 45,000 تومان
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.