دانلود دلنوشته فنجان خالی قهوه اثر زری (نویسنده انجمن رمان بوک) دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
پلکهایم را بر هم فشردم، گویی در خیالاتم، تو را ببینم، اما در دلالان، حتی در خواب، تو را ندیدم، آن لباسی که بوی عطر تن تو میداد، حال کجاست؟ آن عطر تنت که، گلهای بهاری را هم گیج میکرد، حال کجاست؟ …
خلاصه دلنوشته فنجان خالی قهوه
باید در لحظه زندگی کرد، باید گاه، همانند گلی سرخ روئید، گاه باید با امیدی مرده بذر امیدی نو، در دل کاشت، گاه باید با سوسوی امیدی بیرنگ در لحظه درخشید، گاه غزل یا شعری طنین نواز سرود، گاه با شاخهای از عطر گل پیچک در دل آرزوها ریشه دواند. گاه باید زیر سایهی ابری سرگردان، گاه با نور خورشید بر پشت کوههای پنهان باید گریست، باید به ضربه ی بیرحم باران بر پنجره، بلند قهقهه زد. گاه باید بر غمی بیپایان همچنان مجنون وار خندید، زیرا چه بخندی چه اشک بریزی، زمان به سرعت خواهد گذشت! …
بوی عطر تن تو، بوی گل یاسمن است، که مشامم را به بازی گرفته است، بویی عجیب مشامم را قلقلک میدهد، عشقت در دلم بذرش را کاشته است، گویی حال خسته، به خانهاش بازمیگردد، بوی خاک باران خورده کوچههای عشق را میدهد، آفتاب هم با من همبازی شده است، با اشعههای ریز و درشتش بر زیر پیراهنم، همچنان میدود، ماه انگار دلش گرفته است، گویی در سر میپروراند که با من همدردی کند، صبحانه من فنجان و بشقاب خالیست، که رعد و برق همانند الماسی درخشان، در آن برق میزند، دلم میخواهد در زیر باران، به جای پرسه زدن در خیابان، همانند پرندهای زیبا، در آسمان ز عشق تو، پر و بال بزنم، زمانی که به تو فکر میکنم دلم نمیخواهد از معرکه بیرون آیم …
من همه چیز را به وضوح و ندرت دیدهام، اما تنها چیزی را که دوست دارم تا ابد ببینم، نقاشی زیبای خداوند است، چه ماهرانه صورت زیبای تو را نقاشی کرده است، چه شاعرانه سخنهایت را در دلم جا دادی، خندهی نارنج طعمت را، با هیچ طعمی تعویض نخواهم کرد، حتی با طعم تلخ قهوه، حتی با طعم تلخ سیگار بهمن، باید با این عشق چه کنم؟ عشقی که همانند گلی پیچک دور دلم را حصار کرده است و هر چه بیشتر میگذرد. بیشتر در دلم ریشه میدواند، با خاطرههایت چه کنم؟ آنها را ببوسم و با آنها وداع کنم؟ مگر میشود؟ من با خاطراتت زندهام ای عشق …