رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
داستانک روح خسته

دانلود داستانک روح خسته اثر ملیکا سرداری (نویسنده انجمن رمان بوک) دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

این داستان درباره‌ی روحی خسته است که تمنای رفتن دارد. دیگر خسته شده است از بیماریی که روز‌ به‌ روز بیش‌تر و بدتر می‌شود، می‌رود… آخر می‌رود و آزاد می‌شود! درست است دل کندن از عزیزان سخت است اما؛ می‌رود …

خلاصه داستانک روح خسته

با احساس این که کسی دارد سرمش را عوض می‌کند از خواب بیدار شد. چشمانش را باز کرد اولین چیزی که با باز کردن چشمش دید بازم هم سقف سفید اتاق بیمارستان بود. باز هم همان جای تکراری! بعد تعویض سرم پرستار رو به طناز کرد و گفت: فردا عمل میشی نترس با موفقیت شاید همراه بشه. نمی‌خوام ناامیدت کنم اما سرطان خیلی سخته. پرستار سرش را پایین انداخت و با ناراحتی از اتاق بیرون رفت. طناز لبخند تلخی زد، می‌دانست سرنوشت او در اینجا پایان می‌یابد هیچ ترسی نداشت به خاطر سرم تازه‌ای که بهش وصل بود. باز خوابش برد ولی اینبار بالبخندی تلخ خوابید و در رویایی عجیب فرو رفت. در خواب دید پیراهن سفیدی بر تن دارد پیراهنش سرتاسر

گلدوزی شده بود با نخی سفید… گل‌های زیبایی که روی لباس طرح شده بود، واقعاً زیبا بود! از روی چمن‌های سبز رنگ برخواست به روبه رویش نگاه کرد. در یک جای سرسبز بود اطرافش سراسر از گل‌های رنگارنگ بود آن قدر طبیعت زیبا بود، به خصوص گل‌ها که نمی‌توانست چشم بردارد. به جلو قدم برداشت هرچه قدر جلوتر می‌رفت اطراف زیباتر می‌شد. به آبشاری شگفت انگیز رسید چنان ابهت و زیبایی داشت که نمی‌توانست چشم بردارد. وسوسه می‌شد از آب بنوشد و این کار را هم کرد. به جلو قدم برداشت به لب آبشار که رسید دستانش را بالا برد و زیر آبشار گرفت. از سردی آب حس خوبی در دستش جاری شد. بعد کمی تردید دو دستانش را زیر آب گرفت و پر از آب کرد.

سپس سمت دهانش برد و نوشید. سردی آب و طعم شیرینش حسی خوبی به او داد تا خواست دوباره بنوشد با صدای یک نفر که می‌گفت به زودی به اینجا می‌آیی و هر چه قدر می‌خواهی از این آب می‌نوشی، با ترس برگشت اما چیزی نیافت. یکهو با احساس اینکه کسی دارد تکانش می‌دهد از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد و در دل گفت: کاش واقعی بود، اما همش خواب بود. به فردی که او را بیدار کرده بود نگاه کرد. او کسی نبود جز داریوش و فرزندش. با خوشحالی عسل را بغل کرد و گونه‌اش را بوسید. داریوش به آن صحنه نگاه کرد و با خوشحالی یه بوسه روی گونه عسلش زد و یک بوسه عاشقانه روی گونه همسرش طناز، حس خوبی داشت، فراتر از خوب. داریوش بیرون از اتاق رفت …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: داستانک روح خسته

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 13 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.