رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود رمان بی تو دوباره میشکنم pdf از نیلوفر_حی

 

 

دانلود رمان بی تو دوباره میشکنم pdf از نیلوفر_حی

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF

ژانر رمان: عاشقانه

خلاصه رمان بی تو دوباره میشکنم

می اندیشم به نبودت به شکستنم در زیر پای غرورت  لحظه هارا میگذرانم  بی تو اما نفسم میگیرد پا پیش میکشی و بعد جوری پسم میزنی که قلبم طاقت نیاورد و دود همدم لحظاتم شود چگونه ببخشمت چگونه.

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان دل

دانلود رمان توکا

قسمتی از رمان

اول توی سینی برای مامان و بابای طنی که طبقه بالا ی ما زندگی می کنند ریختم یعنی تو بشقاب ریختم و گذاشتم تو سینی ها و به طنی دادم ببره… سفره انداختم چون همه میدونستن تو خونه ی من سر سفره غذا باید خورد…. همم موافق بودند.. که تو سفره غذا بخورن… غذا رو کشیدم و شروع کردیم غذا که تموم شد به دو تا از بچه ها سپردم ظرفا رو بشورن چه معنی داره همه کارا با من باشه طنی بالاخره سوالو پرسید وگفت :جوابت چیه؟ منم با هزار بدبختی و خجالت الکی گفتم :با اجازه بزرگترا بعله… بچه هام پایه تر از من کل کشیدن

کیلیلیلیلی کیلیلیلیلی و شروع کردن به رقصیدن منم از خنده غش کرده بودم… که اومدن دست منو کشیدن و بردن وسط و دوره رقصیدن…. منم مثل این تازه عروسا رفتار میکردم… خلاصه اون شبم با خل و چل بازیامون تموم شد بدون اینکه بدونم چی در انتظارمه نیلوفر : شبو بچه ها خونم موندن چون دیر وقت بود و چون اینا کلا اینجا پلاسن تو اتاق بغلی اتاقم همشون یه دست لباس راحتی و یه دست بیرونی داشتن… صبح با صدای ساعتم از خواب بیدار شدم… کتری رو روشن کردم و رفتم حمام (اردک _خودتی _دلتم بخواد _فعلا که نمیخواد _ایش)

از حموم که اومدم بچه ها هنوز خواب بودن منم که مردم آزار بطری آب سردو برداشتم و رفتم تو اتاقشون و با یه حرکت روشون خالی کردم… وای که چقدر خندیدم همشون شک زده بودن…. تازه دریا هم با بالشت داشت میزد تو صورت آتاناز…. یعنی عاشقشونم… خوشحال از اینکه بیدار شدن رفتم چایی دم کردم… از تو کمدم یه مانتو آبی آسمونی که کمربند چرم قهوه ای داشت برداشتم با شلوار و مقنعه قهوه ای تیره کفشای عروسکی تخت آبی آسمونیمو که روش پاپیون قهوه ای داشت گذاشتم بیرون… تصمیم گرفتم که یکم موهامو بزارم بیرون که سریع پشیمون شدم….

کوله لیمو که بندش چرم قهوه ای بودم گذاشتم… کلا هرچی میخریدم باید همه ستشو کامل میکردم.. ساعت گرد بزرگمو که اونم قهوه ای بود و عکس گربه روش داشت و عروسکی بودم بستم….. با بچه ها یه کیک و چایی خوردیم و رفتیم سر بقیه کارا…میدونستم باید منتظر تلافی باشم لباسامو که پوشیدم یه رژ کالباسی زدم و کفش پوشیدمو با بچه ها رفتیم سر کلاس. تو راه اینقدر مسخره بازی در آوردبم که نگو…. کلا کل ماشین رو هوا بوددد… رسیدیم داشتم میپیچیدم تو پارکینگ که یه optimaی گوگولی پیچید همزمان با من…

  • اشتراک گذاری
خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله بعد از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 89 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.