رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان عشق دوباره

دسترسی به رمان عشق دوباره اثر دانیل استیل دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

اثر حاضر، ترجمه‌ی رمانی از “دانیل استیل” و روایتی است از زندگی زوجی به نام‌های: “ایزابلا” و “آمادئو”. آن‌ها وارث مزون “سن گرگوریو”، محل شیک پوشان رم هستند. این داستان با ربوده شدن “آمادئو”، و تلاش پی‌گیر همسر وی برای آزادی او، شکل می‌گیرد …

نمونه ای از نثر رمان عشق دوباره

ایزابلا در لباس ساتن سبزش به هنگام غروب نارنجی رنگ در اتاق نشیمن ایستاده بود. به ساعت روی پیش بخاری نگاهی عمیق انداخت. شروع کرد به قدم زدن پنج دقیقه به هشت بود و برای میهمانی شامی که دعوت داشتند وقت را از دست می‌دادند. آمادئوی لعنتی از میان این همه شب حالا چرا امشب باید دیر کند؟ مهیمانی کوکتل ساعت هشت شروع می‌شد، و شام دقیقاً در رأس ساعت نه و تازه باید نیمی از شهر را پشت سر بگذارند تا به محل میهمانی قصر سانتانجلوا، برسند. از روی استیصال، ایزابلا در آیینه نگاهی به خودش انداخت و مردد ماند، که آیا بهتر نبود مدل آرایش موهایش را نوع دیگری انتخاب می.کرد. در کشاکش این فکر بود که ناگهان به یادش آمد… لعنتی

آمادئو کجا مانده بود؟ چرا دیر کرده؟ دوباره به ساعت نگاه کرد و لب‌‌هایش را گزید. نجوای ملایمی را از جانب در شنید به وجد آمده روی برگرداند و متوجه شد که آله ساندروست با دمپایی پنهان شده در پشت در اتاق نشیمن. -سیس… ماما… بیا اینجا. -اینجا چکار می‌کنی؟ ایزابلا هم خود را وارد این نجوای توطئه گرانه نمود، و لبخندی سرتاسر صورتش را پوشاند. -از دستش فرار کردم! چشم‌های او نیز مانند خود وی می‌درخشیدند. -از دست کی؟ -ماما ترزا. البته منظورش ماریا ترزای پرستار بود. -چرا تا حالا نخوابیدی؟ به کنار پسرش رسیده بود به دقت روی پاشنه‌های بلند کفش زانو زد. -خیلی دیر است. -می‌دانم اما می‌خواستم تو را ببینم. ببین لوئیزا به من چی داد! شیرینی‌هایی را در

دست‌های کوچکش نگه داشته بود که خرده‌های آن از میان انگشت‌ هایش فرو می‌ریختند. -یکی بردار. و خودش به سرعت یکی را در دهان گذاشت و بعد دستش را جلو آورد. -تو باید در تختت باشی. ایزابلا همچنان نجواکنان صحبت می‌کرد و سعی داشت نخندد. -خیلی خوب، خیلی خوب. پیش از آن که مادر فرصت رد کردن تعارف او را بیاید، آله ساندرو شیرینی دیگری را در دهان گذاشت. -تو مرا می‌بری؟ به مادرش به گونه‌ای نگریست که روح وی ذوب شد، و ایزابلا با رضایت سری تکان داد. این بچه همان دلیلی بود که دیگر یازده ساعت در روز را صرف کار نمی‌کرد این بچه ارزش بیش از این‌ها را داشت. -پاپا کجاست؟ -امیدوارم در راه خانه باشد. بیا برویم. آله ساندرو دست تمیزش را ‌…

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان عشق دوباره

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 21 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.