دسترسی به رمان هدیه اثر دانیل استیل دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
شروع داستان در مورد زندگی خانوادهای خوشبخت با ۲ فرزند (تامی و آنی) است که با از دست دادن آنی، دختر ۵ سالهشان، تبدیل به افرادی افسرده میشوند و از خانه و خانواده دور میشوند. در طرف دیگر داستان دختری (مری بت) وجود دارد که به خاطر یک اشتباه در سنّ ۱۶ سالگی باردار میشود و پدر خانواده طردش میکند و تا به دنیا آمدن بچه او را به کلیسا میفرستد، اما مری بت نمیتواند محیط خشک کلیسا را تحمل کند و به شهر دیگری میرود و در رستورانی شروع به کار میکند. اتفاقا تامی را در آن رستوران ملاقات میکند و تامی که هنوز نتوانسته بود غم از دست دادن خواهرش را فراموش کند با دیدن مری بت زندگی را از نو شروع میکند. تامی مری بت را با خانوادش آشنا میکند و همان قدر که تامی او را دوست دارد خانوادش هم به مری بت علاقه ماند میشوند. مری بت کودکش را به فرزند خواندگی به خانواده تامی میدهد و به امید اینکه روزی برگردد و با تامی ازدواج کند به شهر خودش باز میگردد …
نمونه ای از نثر رمان هدیه
لیز به آنی نگاه میکرد به موهای طلایی او دست میکشید و آنها را مرتب میکرد. یکی دوبار پیشانیش را بوسید و حرارت سر فرزندش او را به وحشت انداخت. جان آنی را به بخش اورژانس برد، پرستاران منتظر آنها بودند. والت پیش از ترک خانه به بیمارستان تلفن کرده بود. لیز کنار آنی ایستاد و در حالی که مایع نخاع آنی را میگرفتند دست او را به دست گرفته بود و میلرزید. از او خواسته بودند که از اتاق بیرون برود اما لیز از ترک کردن دخترش امتناع میکرد. لیز با صدایی ترسناک گفته بود: من همین جا پهلویش میمانم. پرستارها نگاهی به یکدیگر انداخته بودند و دکتر اشاره کرده بود که کاری به کارش نداشته باشند. بعد از ظهر حدس پزشک به یقین تبدیل شد. آنی مبتلا به منتزیت
شده و تب او باز هم بالاتر رفته بود. درجه، چهل و یک و شش عشر را نشان میداد و هیچ یک از تلاشهای آنان برای پایین آوردن تب تاثیری ولو مختصر در وضع او نکرده بود. آنی در بخش کودکان روی تخت خوابیده و پردهای بر روی تخت کشیده بودند. گاهی به آرامی ناله میکرد ولی هرگز تکانی نخورد و بیدار نشد. هنگامی که پزشک او را معاینه کرد گردنش کاملا سفت و خشک شده بود. دکتر میدانست که او زیاد دوام نخواهد آورد مگر اینکه تبش قطع شود و یا اینکه به هوش بیاید اما برای به هوش آوردن او و مبارزه با بیماریش کاری از دست آنها ساخته نبود، همه چیز در دست تقدیر بود. آنی هدیهای بود که پنج سال و نیم پیش برای آنان فرستاده شده بود و چیزی بجز
عشق و شادی برایشان به ارمغان نیاورده بود. اکنون هیچ کاری برای جلوگیری از پس گرفتن هدیه از دستشان ساخته نبود. مگر دعا والتماس به او که ترکشان نکند. ولی به نظر میرسید که آنی هیچ چیز را نمیشنود. در همین حال مادرش کنار او ایستاده بود صورتش را میبوسید و دست کوچک سوزانش را نوازش میکرد. جان و نامی به نوبت دست دیگرش را به دست میگرفتند و بعد میرفتند تا در راهرو قدم بزنند و گریه کنند. هیچ کدام تا آن لحظه خود را چنان ناتوان و درمانده ندیده بودند. اما این لیز بود که حاضر به رها کردن و یا تسلیم شدن بدون جنگ نبود. گویی احساس میکرد که جدا شدن از او حتی برای یک لحظه ممکن است به باختن در نبرد منجر شود. لیز نمیخواست …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان هدیه
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید