دسترسی به رمان کلاشینکف اثر روشنا اسماعیل زاده دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
اولش فکر میکرد همه چیز از جایی شروع شد که دستهای غرق در خونش با صدای آژیرِ ماشینهای پلیس تناقص پیدا کرد، اما وقتی بیشتر فکر کرد دید همه چیز از آنجا رقم خورد که دستهای گرم شوهرش را رد کرد و خودش را درگیر عشقهای زود گذر و سطحی کرد؛ غافل از اینکه هر اشتباهی یک تاوانی دارد و هر تاوانی یک زندگی را از هم میپاشد زندگیاش با خون و انتقام گره خورد و هیچکس نمیدانست چه بلایی ممکن است سرِ تمامِ افرادِ این میدان جنگ بیاید …!
نمونه ای از نثر رمان کلاشینکف
خسته تر از اون بودم که با میعاد تماس بگیرم این مورد رو به بعد از رسیدنم به تهران موکول کردم و یک پیام جزئی با مضمون سلام میعاد من دارم به تهران برمیگردم متاسفم من نمیتونم مثل بزدلها تو خونهام بمونم تا پلیسها سرم بریزن، امیدوارم بتونی زود به ترکیه بری و زندگی خوبی داشته باشی ممنونم و معذرت میخوام بابت همه چی وقتی رسیدم بهت زنگ میزنم خداحافظ! براش فرستادم. سپس بغض چسبیده به گلوم رو قورت دادم و چشمام رو روی هم فشردم تا از ریزش اشکم جلوگیری کنم. سرم رو به پنجرهی مربعی اتوبوس تکیه زدم و نفسهای پی در پی برای آروم شدن حالم کشیدم که با بلند شدن همهمه به سرعت از جام پریدم. -یعنی چی که نمیتونیم راه بیوفتیم؟
آقا من عجله دارم. به دختری که کنارم مشغول کتاب خوندن بود طعنهای زدم و به آرومی گفتم: ببخشید چیزی شده؟ چادرش رو روی صورت گرده سبزهاش ردیف کرد و نالید: چند تا پلیس اومدن جلوی رفتن اتوبوسها رو گرفتن انگار دنبال یک خانم میگردن. رنگ باختن رو چجوری میشد توصیف کرد؟ یا لرزش پاهایی که شل شده بودن قابل توصیف بود؟ کل تنم به رعشه افتاد. آهانی لرزون گفتم و عینکم رو روی چشمام ردیف کردم. چیکار میتونستم بکنم؟ باید فرار میکردم؟ اره! در یک تصمیم ناگهانی از جام پریدم و خواستم به بغل دستیم بگم بلند بشه که با صدای رسایی حرف تو گلوم ماسید و نگاهم لباس سبز افسریه طرف رو نشونه گرفت. -لطفا ساکت بشینید ما دنبال یک نفر میگردیم،
با سکوت و تکون نخوردنتون با پلیس همکاری کنید. نشستن نه! قشنگ روی صندلی افتادم. شالم رو با دستهایی لرزونی به جلو هدایت کردم و سرم رو پایین انداخته بودم. یعنی تموم بود؟ همه چی الان تموم میشد و من گیر میافتادم؟ مغزم تهی از هر فکری بود افسر یکی یکی مسافرها رو چک میکرد. فقط چند تا صندلی به من مونده بود دستای مشت شدهای که روی رانم بود از فشرده شدن زیاد به زردی میزد. فقط یک ردیف مونده بود. آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به سختی به سمت پنجره هدایت کردم تا کمتر تابلو به نظر بیام. -خانم لطفا عینک و ماسکتون رو در بیارید! ضربان قلبم انقدر بالا بود که حتی خانم کناریم هم قابلیت شنیدنش رو داشت. جرئت برگشتن و در آوردن …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان کلاشینکف
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید