رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان پیمان

دسترسی به رمان پیمان اثر دانیل استیل دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

رمز توفیق دانیل استیل و این اثر در عرضه و ارائه عشق پاک و مهر بی‌شائبه نهفته است. در این داستان ماجرای دختر و پسری را به تصویر کشیده که در جامعه‌ای پلید با همه دشواری‌ها و هر بلایی پذیرا می‌شوند تا پیوند مقدس ازدواج را برقرار کنند و به دور از ناپاکی‌ها روزگار بگذرانند …

نمونه ای از نثر رمان پیمان

مایکل به غرفه‌ای اشاره می‌کرد که میتوانستند صورتشان را از سوراخ‌هایی بیرون بیاورند تا عکسشان در زمینه یک دورنمای بیگانه بیفتد انتخاب زمینه عکس با خودشان بود. مدتی در غرفه گشتند تا سر انجام رت باتلر و اسکارلت اوهارا را انتخاب کردند. عجیب آنکه در عکس برخلاف انتظار قبلی خود به هیچ وجه قیافه احمقانه‌ای پیدا نکردند. نانسی در آن لباس محلی که ماهرانه نقاشی شده بود خوشگلتر از همیشه می‌نمود زیبائی چشمگیر و ظرافت خطوط صورت او با لباس پر چین و محلی آن دختر جنوبی کامل می‌گشت. مایکل هم یک جوان خوش گذران می‌نمود. عکاس عکس آن‌ها را به دستشان داد و یک دلار خودش را گرفت و گفت باید این عکس را در آرشیو خودم نگهدارم.

شما دو تا خیلی خوب افتاده‌اید. نانسی از این ستایش ذوق کرد و گفت: خیلی ممنون. ولى مایکل فقط با لبخندی تعریف عکاس را پذیرفت. او خودش همیشه به وجود نانسی می‌بالید. فقط دو هفته دیگر… و بعد… اما فشار وحشیانه‌ای که نانسی بر آستین پیراهن مایکل وارد آورد او را از عالم رویاهای صبحگاهی بیرون کشید. -هی! آنجا را نگاه! پرتاب حلقه… نانسی از وقتی که یک دختر کوچولو بود همیشه دلش می‌خواست در بازار مکاره به غرفه پرتاب حلقه برود و بازی کند، ولی هر بار دایه‌های یتیم خانه می‌گفتند که خیلی خرج برمی‌دارد. نانسی خودش را برای مایکل لوس کرد: می‌شود برویم؟ مایکل، تعظیم کوچکی به او کرد و بازویش را پیش برد: بله.. البته عزیزم.

مایکل قدم زنان بسوی غرفه می‌‌رفت ولی نانسی هیجان زده تر از آن بود که به قدم زدن اکتفا کند. مثل یک بچه جست و خیز می‌کرد شور و شعف او مایکل را بر سر نشاط می‌آورد. عاقبت نانسی اصرار کرد زود باش… می‌خواهم همین حالا بازی کنم. می‌شود؟ -حتما نازنینم. مایکل یک دلار داد و متصدی غرفه چهار دسته حلقه را که برای چهار دور بازی بود جلویشان گذاشت بیشتر مشتریان فقط ربع دلار می‌دادند، اما نانسی در بازی ناشی بود و همه حلقه‌هایش پخش و پلا می‌شد. مایکل با تعجب به او چشم دوخته بود: ببینم… دقیقا کدام جایزه مطلوب تست؟ برقی در نگاه نانسی درخشید مثل یک بچه کوچک زمزمه کرد: گردن را می‌خواهم. تا حالا یک گردنبند پر زرق و برق نداشته‌ام …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان پیمان

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 14 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.