آسمون شب پر ستاره بود … دنبال فرهاد می دویدم … همونطور می رفتیم که یهو پام پیچ خورد و … شَتَرَق …افتادم زمین …
درد بدی تو زانوهام و کف دستم حس می کردم … صورتمم از درد جمع شده بود … فرهاد با دیدنم راه رفته رو برگشت و خم شد سمتم …
فرهاد _ خوبی ؟ ببینم واسه دیدنِ مادرتم همین قدر عجله می کنی ؟؟؟ اسم مامانمو که آورد ناخودآگاه چهره اش تو ذهنم نقش بست …
مامانِ عزیز و مهربونم … جای اینکه این چند روز باقی مونده رو تو بغل اون باشم و از وجودش نهایت استفاده رو بکنم ببین کجام و دارم چیکار می کنم با خودم و زندگیم …
نمیدونم چرا یه لحظه با یاد آوری مامانم چونه م لرزید و بغض کردم … فرهاد دستی روی زانوی زخمیم کشید و بعدم زل زد به اشکام که گلوله گلوله پایین می ریختن …
ماتش برد : فرهاد _ چیه ؟ درد داره ؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم : نه … فقط دلم برا مامانم خیلی تنگ شده …
نشست جلوم و بعد چند لحظه خیلی جدی گفت : فرهاد _ میدونی که دوست ندارم اشکاتو ببینم … زل زدم بهش :
_ ولی تو خودت یه بار اینکارو کردی … یادت نمیاد ؟ تو اسطبل !! نفسی کشید و در حالیکه یه دستمال از جیبش درمیاورد گفت :
فرهاد _ اون فرق داره … سرتق گفتم : چه فرقی ؟؟؟ نگام کرد : فرهاد _ اونموقع هنوز نمی شناختمت !!!
لحنش یجوری بود … خواستم حرفی بزنم که گفت : فرهاد _ الانم انقد غُر نزن ! سرمو بردی … بذار زخمتو ببندم بعد هرچقد میخوای حرف بزن … نگاش کن !..
جوراب شلواریت پاره شده ! دست بردم سمت دستشو گفتم : _ ممنون ولی دستمال و بده خودم بلدم می بندم …
نگاهی بهم انداخت : فرهاد _ شما همون دهنتو ببندی کمک بزرگی کردی …لازم نیس اینو ببندی … راست می گفت … واقعا محبتاشم با خشونت قاطیه …