دسترسی به رمان به کشتنش میارزد (جلد اول) اثر پیتر سوانسن دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
وقتی کارآفرینی ثروتمند اهل بوستون به نام «تد سه ونسن»، و زنی جذاب به نام «لی لی کینتنر» به صورت اتفاقی در فرودگاه با هم ملاقات میکنند، رازهایی کاملا خصوصی میان آنها رد و بدل میشود: «تد» میخواهد همسر بیوفایش «میراندا» را به قتل برساند و «لی لی» که تقریبا هم سن و سال «میراندا» است، میخواهد به «تد» کمک کند. «تد» اما نمیداند که «لی لی» اصلا با قتل ناآشنا نیست و گذشتهای خونین دارد. همزمان با این که «تد» و «لی لی» در بوستون مشغول طراحی نقشهی مرگبار خود هستند، کارآگاهی به نام «هنری کیمبال» در تلاش است تا گره از معمای زندگی پر حیله و فریب «لی لی» بگشاید …
نمونه ای از نثر رمان به کشتنش میارزد
وقتی سوار هواپیما شدم زن موقرمز توی کافه نیز در قسمت بیزنس کلاس نشسته بود صندلی کناری ردیف پشت سرم بعد از سوار شدن همچنان باهم صحبت میکردیم. پیرزن بغل دستیام که روی صندلی کنار پنجره نشسته بود وقتی دید ما باهم حرف میزنیم گفت: دوست دارید شما و همسرتون کنار هم بشینید؟ و من گفتم: بله متشکرم خیلی دوست دارم. وقتی پیرزن جا به جا شد و وقتی من یک نوشیدنی سنگین دیگر به مهماندار سفارش دادم دوباره اسمش را سؤال کردم. گفت: لیلی. -لیلی چی؟ -میگم ولی اول بذار یک بازی بکنیم. -قبوله. -خیلی راحته ما داخل هواپیما هستیم و این یک پرواز خیلی طولانیه و اینکه قرار نیست دوباره همدیگه رو ببینیم. پس بیا حقایق رو به هم بگیم.
راجع به همه چیز. گفتم: تو حتی نمیخوای خودت رو کامل معرفی کنی. خندید و گفت: درسته این چیزیه که به ما اجازه میده با این قوانین بازی کنیم اگه ما همدیگه رو بشناسیم، بعدش دیگه جواب نمیده. -یک مثال بزن. -باشه. مثلاً من از نوع نوشیدنی تو متنفرم من اون رو سفارش دادم چون دیدم یک لیوان از اون رو به روی تو بود و قدری پیچیده به نظر میرسید. گفتم: واقعاً؟ گفت: قضاوت نکن حالا نوبت توست. لحظهای فکر کردم و گفتم: باشه من این نوع نوشیدنی رو خیلی دوست دارم و گاهی نگرانم میکنه اگه همین طور ادامه بدم باید هر شب زیاده روی کنم. گفت: این شروعشه تو ممکنه دلیلی برای نوشیدن داشته باشی همسرت داره بیوفایی میکنه خودت چطور؟
تا حالا شده بیوفایی کنی؟ -نه من چنین کاری نکردم، من… جیمی کارتر چی میگفت؟… البته گاهی تو ذهنم چیزهایی میگذره مثلاً درباره تو. ابروهایش را بالا داد و به نظر رسید قدری شوکه شد. گفت: واقعاً اینطوره؟ گفتم: عین واقعیت یادت رفته؟ غافل گیر نشو بیشتر مردهایی که تو رو میبینند احتمالاً در عرض پنج دقیقه فکرهای بد میاد سراغشون. -این واقعاً حقیقت داره؟ آهان. -مثلاً چقدر بد؟ -تو واقعاً نمیخوای بفهمی. -ممکنه بتونم بفهمم. این را گفت و روی صندلیاش به طرف من چرخید. قدری از نوشیدنی لیوانم را نوشیدم. یخهای داخل لیوان به دندانهایم میخوردند. ادامه داد: خیلی جالبه فقط نمیتونم چنین چیزی رو تصور کنم. گفتم: دقیقاً که این طوری نیست چیزی که به تصویر کشیدی بیشتر شبیه یک پاسخ غریزیه …