دانلود رمان خاوین pdf از ساقی میر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی، بزرگسال
خاوین قوام، تک پسر حاجنصرتالله قوام، صاحب بزرگترین و بهنامترین شرکت حمل و نقل دریایی ایران، از تاجرهای سرشناس است. پسری که برخلاف اعتقادات سفت و سخت پدرش تفریحات و عیاشیهای مختص به خودش دارد و قرار است بعد از ازدواجش با دخترعمویش تک فرزندِ عنایتالله قوام، تمام ثروت خاندان قوام به نام او و مهلا شود.اما یک شب در جزیرهی کیش بقایای جامانده از رابطهی پنهانش کار دستش میدهد و خدمتکار هتل یک ماه بعد با جواب مثبت بارداریاش، درست در شب عروسی خاوین و مهلا، دنیا را روی سر خاوین و آیندهاش خراب میکند تا قصه در تقابلی تنگاتنگ میان عشق و نفرت، مسیر پرچالشی را طی کند.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان سایه مجنون
دانلود رمان میرا
قسمتی از رمان
شماره را گرفتم و موبایل را کنار گوشم گذاشتم. صدای خسته و خوابآلود منیژه شرمنده ام کرد و گفتم: –ببخشید بیدارت کردم.-میخواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم، ترسیدم نتونی جواب بدی.نگاهم به جای خالی خاوین بود. صدای شرشر آب هنوز هم شنیده میشد.-فهمید که خالمی. صدایش از آن کرختی دور شد: –چطوری، از کجا فهمیده! سکوتم از نداستنم بود و منیژه ادامه داد: –من با پناهی حرف زدم، ازش تقاضا کردم تا به خاوین نگه ما باهم نسبت داریم. متعجب پرسیدم:-کجا باهاش حرف زدی؟ مکثی کرد و جواب داد:
–بردیمت بیمارستان، زنگ زدم بهش. گفت اصلاً خاوین پیشش نرفته و حرف شکایت الکی بوده. خاوین پیش پناهی نرفته بود! مگر خودش نگفت قرار است از ما و این هتل شکایت کند؟ سردرگم از همه چیز گفتم:-ما فردا برمیگردیم منیژه. بغضم را با بزاق دهانم بلعیدم. دلتنگی چنگ شده بود به بیخ گلویم. –میام میبینمت. منیژه هم گریه میکرد. هیچ کدام ما محبو ِب تقدیرمان نبودیم. منیژه مصطفیی صبورش را داشت، اما حسرت بیاولادی دلشان را گرفتار اندوه کرده بود و من همان دختر بچه ای بودم که از میان لاشه ی ماشین، از وسط جنازه ی پدر و مادرم؛ زنده بیرون آمدم تا روزگاری سیاه تر را تجربه کنم.
لب هایم را گزیدم و با خواهش گفتم: –منتظرت هستم. منیژه دل سپرد به نصیحت های دوباره اش، اما من حواسم مانده بود پیش لگدهای اندک طفلم که مثل ماهی دور خودش میچرخید و یادآورم میشد که باید امید داشته باشم به روشنی فرداها. خسته از روزی که سپری کرده بودم، سرم را به نرمی بالشتم فشردم و دست روی پهلوی راستم گذاشتم. حسش میکردم. لگدهایش حکم حیات را برایم داشتند، اما سینه ام خس خس میکرد و هنوز هم سنگین بود. درد ناآشنایی زیر جناغ سینه ام دوید و نفسم را به تاراج برد. دستم از شدت درد روی ملحفه مشت شد و عرق سرد تمام تنم را پوشاند.