دانلود رمان چله نشین تاریکی pdf از فاطمه غفرانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
داستان در مورد ی دختری به اسم ژرفاست که لیدر توره و یک آقای ایرانی به اسم شهریار که مدت زیادی خارج از ایران زندگی کرده و مدیریت یکی از معروف ترین برند های جواهر دنیا رو به عهده داره. این آقا با هویت خارجی خودش به نام رابرت هیل میاد ایران تا از خانواده پدریش که سالها قبل اون و مادرش رو خیلی آزار و اذیت کردن انتقام بگیره و ژرفا رو به عنوان لیدر انتخاب میکنه و تقریبا دیگه یک جورایی ژرفا میشه دست راستش و همه کاراشو تو ایران راه میندازه بعد ی مدتی هم کم کم اینا عاشق هم میشن و…..
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان ترنم مهر در فصل آبی و مه
دانلود رمان میرا
قسمتی از رمان
با گفتن این حرف، جفت ابروی من و پسر بال پرید. این دختر روانی بود. آن روز که نزدیک آبشار پیدایش کرده بودم، خیسی موها و لباس هایش را به باران ربط داده بودم و حال … نفس عمیقی کشیم تا دادم بلند نشود . پسر از من خوددارتر بود که تنها لبخندی زد . ـ باید بیشتر مواظب خودت باشی ژرفاجان. این حال مریض اصلا به اون تورلیدر پرانرژی نمیآد . ژرفا بیلبخند زدن سرجنباند. پسر که نسخه را به سمت ژرفا گرفت، زودتر بلند شدم و نسخه را گرفتم .
لبخند از لب های پسر نمیافتاد . کارتی را از روپوشش در آورد و از پشت میز بلند شد : این کارت ویزیتمه. آنفولنزا ساده اس و قطعا با این داروها خوب میشی… ولی این شماره من رو داشته باش و باهام هماهنگ باش. مشکلی پیش اومد حتما زنگ بزن، خودم برای ویزیتت میام با این حال بیمارستان نیای . اینبار نه تنها من، که ژرفا هم چشم هایش گرد شد و نگاهی به دست دراز شده پسر کرد . سری به نشانه تاسف تکان داد و تک سرفه ای زد .
ـ حیف که حالم خوب نیست . به سمت در مطب چرخید و زودتر از منی که نگاهم به قیافه ضایع شده پسر قفل شده بود، از اتاق بیرون رفت . برخلاف ژرفا، من کارت را از بین انگشتان سر شده پسر بیرون کشیدم و در جیب پالتویم انداختم . با اخم کمرنگی که به صورت نشانده بودم، به چهره اش نگاه کردم : ـ منم زیاد آنفولنزا میگیرم. به عنوان یک پزشک خیر، دلسوز و وقیح توی ذهنم میمونی پسر … نگاهش رنگ باخت. پوزخندی زدم و با سرعتی بیشتر از ژرفا از اتاق بیرون آمدم .
او را دیدم که روی صندلی نشسته بود و به دیوار تکیه زده بود . مریض بود اما باز هم از پس خودش برمیآمد. پسر را بدجور ضایع کرده بود . داروهایش را گرفتم. سرمش را باید وصل میکرد. روی تخت منتظر پرستار دراز کشید. پالتویم را در آوردم و روی صندلی کنارش نشستم. با تمام سخت جانیام طاقت بیمارستان را نداشتم. تازه هفت ماه بود که خلاص شده بودم از هر چه بیمارستان است… یک سال آخر زندگی گوهر، با متر کردن بیمارستان ها زیر پایم گذشته بود.