دسترسی به رمان جاویدان اثر سحر حسن پور دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
تکین همراز ملقب به جاویدان مردی مرموز و سرسخت که توسط مافوقش، لادن رفیع خائن و جاسوس مشترک ایران و فرانسه شناخته میشود، و لادن رفیع حکم مرگش را امضا میکند، او قرار است توسط افراد لادن کشته شود ولی ده سال اسیر زندان سیاسی فرانسه میشود، همه فکر میکنند که جاویدان مرده است، ولی او طی یک فرصت مناسب بعد از ده سال، از زندان سیاسی فرار میکند و با برگشتنش ترسی به دل لادنِ رفیع میاندازد …
نمونه ای از نثر رمان جاویدان
(فرانسه) بوی چوب سوخته کل بینی و ریههایش را پر کرده است، بوی دیگری هم حس کرد شبیه به بوی برگ تازه، نسیم خنکی روی پوست صورتش نشست که زخم روی بینیاش را کمی سوزاند پلکش آرام تکان خورد یک چشمش را آهسته باز کرد اما چشم دیگرش درد داشت و نمیتوانست باز نگهش دارد. سعی کرد چند بار پلک بزند تا دیدش از تاری در بیاید. سرش را به سایهای که کنار تختش افتاده بود چرخاند که دردی در کل تنش پیچید. انگار، وزنهای سنگین به پاهایش وصل کرده بودند. او نمیتوانست حرکتشان دهد، سعی کرد سرش را بلند کند تا فضای نا آشنایی اتاق را ببیند که پهلویش تیر کشید و از درد سرش را محکم به
بالشتش کوباند. نفس در ماندهاش را لرزان بیرون فرستاد. دستانش را میتوانست تکان دهد. تعجب کرد، پیراهن مردانهای تمیزی تنش بود چشمش را با ترس روی مچ دستش انداخت، نفس آسودهای کشید مچ دستش به تخت بسته نشده بود او اسیر نبود آزاد بود. دور مچ دستش زخمهای ریزی داشتند که زیر باند سفیدی پوشانده شده بودند. بزاق بدمزه دهانش را قورت داد. به خاطر خشکی گلویش به سرفه افتاد. ناگهان در اتاق به شدت باز شد طوری که محکم به دیوار برخور کرد. در میان چهارچوب در چهرهی نگران همان دختر را دید. شلوار خاکی رنگ با پیراهن جذب دکمه دار مشکی به تن داشت و موهای کوتاهش که
تا گردنش میرسید. به خاطر دردی که داشت حوصله آنالیز کردن چهرهاش را ندارد. خودش را با سختی بالا کشید تا به تاج تخت تکیه دهد. نگاهی گذری به اطرافش انداخت اتاق تمیز و بزرگ بود که او گوشهای از اتاق روی تخت پر از امکانات خوابیده است و تعداد سیم و دستگاه پزشکی هم به او وصل شده بود. دخترک به تختش نزدیک شد اما او فقط نگاهش میکرد. اسمش را نمیدانست. او لبخندی کوچکی به رویش زد و کنار تختش نشست، پرسید: خوبی؟ نگاهش میکند نفس عمیقی همراه با سوزش قفسه سینهاش بیرون فرستاد. صدایش کمی خش داشت با تردید پرسید: من کجام؟ مجدد در اتاق باز شد بی آن که سرش را بچرخاند …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان جاویدان
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید