دانلود رمان طاعون زده pdf از آوا موسوی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه. با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ. تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه. و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها. داستان ما درباره دختریه که مجبور میشه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه. حالا سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا میشه. اومده تا جواب تک تک سوالاتش رو از طنین بگیره. بعد از سال ها طاعون برگشته. اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان توهمی به نام عشق
دانلود رمان نفسی دیگر
قسمتی از رمان
بدون آن که سرش را بالا بیاورد، مردمک هایش را بالا آورد و به من خیره شد. سوالش غیر منتظره بود. با این که در این مدت به طور قطع متوجه ارتباط من و امیر شده بود؛ اما با این حال این اولین باری بود که به طور مستقیم داشت درباره این موضوع حرف میزد. سکوتم طولانی شد و او هم به نظر منتظر پاسخ من نبود. فقط میخواست به من بفهماند که متوجه شده که منتظر امیر هستم. دستانش را روی دسته صندلی گذاشت و به صندلی تکیه داد. ابرو بالا داد و نیشخند زد. _ عجیبه که امروز خودشو نرسونده اینجا.
خندید؛ اما لحنش کمی بوی تمسخر داشت _ نه که من روی سرم شاخ دارم، میترسه بیام به تو شاخ بزنم. بی اختیار اخم کردم. با دیدن اخم هایم خنده اش شدت گرفت و سری به طرفین تکان داد. _ ای بابا من که چیزی نگفتم. حالا که خودش نیست، میخوای تو بیا منو بزن. با کلافگی نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. او هم به کار خود مشغول شد؛ اما کمی بعد دوباره من را مخاطب قرار داد. _ گفتی مدیریت بازرگانی میخونی؟ معذب کمی سرجایم جا به جا شدم و جزوه ام را به دست دیگرم دادم. _ بله.
آرنجش را روی دسته صندلی گذاشت و چانه اش را به دستش تکیه داد. خودکار درون دستش را میان انگشتانش چرخاند و خیره به من گفت: _ سخت نیست هم کار کنی هم درس بخونی؟ دلیل خاصی داره که اصرار داری کار کنی؟ تاکیدش بر روی کلمه دلیل خاص حالت عجیبی داشت. انگار میخواست بگوید به خاطر امیر اینجا کار میکنم. شاید هم فکر میکرد رابطه من و امیر قبل از کار کردن من شکل گرفته و من برای بودن کنار امیر حاضر شده ام اینجا کار کنم. با این که از سؤالاتش کلافه شده بودم؛ اما سعی کردم لحن رسمی و محترمانه ام را حفظ کنم.
_ سخت که هست؛ ولی من خودم تصمیم گرفتم مستقل باشم. ابروهایش را بالا داد و هوم کشیده ای گفت. _ با امیر اینجا آشنا شدی؟ واقعاً با این سوالات میخواست به کجا برسد؟ هیچوقت تا این حد به طور علنی کنجکاوی نمیکرد. برای کنترل خودم نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به جزوه ام دوختم تا از نگاهم متوجه کلافگی ام نشود. _ بله. در کمال تعجب دیگر سؤالی نپرسید. مطمئن نبودم اگر دوباره سؤال بپرسد، بتوانم خونسردی ام را حفظ کنم. موبایلم را در دست گرفتم و با نا امیدی به صفحه اش خیره شدم. هنوز هم جوابم را نداده بود. گوشه لبم را به دندان گرفتم.