دانلود رمان توهمی به نام عشق [جلد ²] pdf از عطیه شکوهی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، انتقامی
رها مدتی پس از ازدواج با امیرصدرا موحد و چشیدن طعم یک زندگی خوب و راحت، زندگیش اش دچار تلاطم های عجیبی میشود و باید برای حراست و حفاظت از عشق نوپای بین خودش و همسرش تمام تلاشش را بکند، اما آیا موفق میشود و می تواند زندگی اش را حفظ کند؟ باید دید سرنوشت برای هرکدام چه خوابی دیده است.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان پسربلوچ
دانلود رمان نفسی دیگر
قسمتی از رمان
ای خدا، من دارم خاله میشم مامانم نم اشک گوشه چشمش را گرفت -خوش خبر باشی مامان جان، خیلی خوش حال شدم، چند وقتته؟ -خودمم همین امروز فهمیدم، حالا باید برم دکتر تا ببینم چی به چیه -حال خودت خوبه؟ -یکم حالت تهوع دارم -طبیعیه مامان، نگران نباشیا؛ کاری چیزی داشتی بهم زنگ بزن، خب؟ ته دلم از این محبت گرم شد و آرام زمزمه کردم -باشه حتما رویا با هیجان گفت -مامان راست میگه! هر سوالی چیزی داشتی زنگ بزن، زود هم برو دکتر که بدونی در چه وضعیتی هستی
-چشم، من غذام رو گازه باید برم، کاری ندارین -نه مامان خوشگل مراقب خودت باش -شما هم مراقب خودتون باشین، خدانگهدار -خداحافظ هنوز بین دلم و مامان فاصلههایی بود که نمیتوانستم پر کنم. فهمیدن بارداری آن توسط خانواده امیرصدرا طور دیگری برایم شیرین بود. امیرصدرا با گوشیاش از اتاق خارج شد و نگاهش به من که در افکارم گم شده بودم، افتاد. – به مامان اینا گفتی؟ به سمتش چرخیدم و سرم را کمی جلو بردم. – آره، گفتم. با حالت خاصی پرسید – پس چرا اون لبخندی که دنبالشم رو توی صورتت نمیبینم؟
تک خندهای عصبی زدم. – بنظرت من آدم سنگ دلیم؟ ابروهایش کمی درهم رفت و به سمتم نزدیکتر شد. – چرا همچین چیزی میپرسی؟ آهی کشیدم. – اون حس و حالی رو که دیشب کنار خانواده تو داشتم الان با مادر و خواهر خودم نداشتم. کنارم نشست و بازوانش را دور گردنم حلقه کرد. -انقدر به خودت سخت نگیر. صمیمیت زمان میبره، به خودت وقت بده تا دوباره به مادر و خواهرت نزدیک بشی. نفس عمیقی کشیدم – متاسفانه ما هیچ وقت صمیمی نبودیم. با چهره ای مطمئن گفت: – اما من یقین دارم تو میتونی این وضعیت رو مدیریت کنی. حالا که گفتن.
دیگه نمیخوان مثل قدیما باشن، بهتره این فرصت رو از خودتون نگیری با نرمی گفتم: – سعیمو میکنم مرا به خودش فشرد – گفته بودم یدونه ای دیگه؟ – اوهوم. متوجه بوی شام شد. – شام چیه؟ – کشک بادمجون. نگاهش را به من دوخت و با جدیت گفت – از حالا بهت میگم، اگه غذایی حالت رو بد کرد یا یه وقت حوصله غذا درست کردن نداشتی، فقط کافیه به خودم بگی تا یه فکری بکنم، باشه؟ لبخند زدم: – چشم. – چشمت بیبلا تکیه اش را به مبل داد و دوباره مرا در آغوش گرفت. – ناهار چی خوردی؟