لحظه ای خودش را می بازد؛ بغض گلویش را می گیرد و فکری که مانند خوره به جانش افتاده بود را سرکوب می کند !بغضش را با سرفه ای که این بار بیشتر و حاد تر شده است می شکند و سد چشمانش هم به شکستگی دچار می شوند !عرقی که بر تمام جانش می نشیند را حس می کند ! فکرش درست کار نمی کند! نفس نفس می زند و بالاخره تنها همتی که می کند این است که دستش را بالا می آورد و بر روی دهانش قرار می دهد !بقیه در این وضعیت چه می کردند؟چشمانش را باز و بسته می کند و قدم هایش را تند می کند و وارد اتاق می شود !چشم می چرخاند و دنبال گوشی اش می گردد ! باید با آتش نشانی تماس می گرفت !