دسترسی به رمان سالامبو اثر گوستاو فلوبر دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
بعد از جنگ اول پونیک، کارتاژ قادر به انجام وعدههای داده شده به ارتش بربر خود نیست و خود را مورد حمله قرار میدهد. شخصیت تخیلی یک کاهن و دختر همیلکار بارسا، سرلشکر برجستهی کارتاژیان، هدف شهوت وسواس گونهی ماتو، رهبر بربران قرار میگیرند. و ماتو عاشق دختر میشود. ماتو با کمک یک بردهی آزاد شده مهاجر، اسپندیوس، حجاب مقدس کارتاژ، یعنی زامف را میدزد و باعث میشود تا سالامبو وارد اردوگاه مزدوران شود تا بتواند آن را پس بگیرد. زامف یک حجاب آراسته و زینت دار است که روی مجسمه ایزدبانوی تانیت در حرم مقدس معبد خود پیچیده شده است: حجاب حافظ شهر است و لمس آن موجب مرگ مجرم میشود …
نمونه ای از نثر رمان سالامبو
ماه مماس با خیزابهها بر میدمید و بر روی شهر که هنوز چادر ظلمت به سر داشت نقطههایی نورانی و سپیدیهایی میدرخشید. این نقطههای رخشان چه بودند؟ مالبند ارابهای در سرابستانی پارچه، ژنده آویختهای، کنج دیواری گردنبند زرینی بر سینه خدایی. گویهای بلورین بر بامهای هیکلها، در اینجا و آنجا، به سان دانههای درشت الماس، پرتو میافشاندند. لیکن ویرانههایی بیانگاره پشتههایی از خاک سیاه و باغی چند در دل تاریکی تودههایی تیره گونتر پدید میآوردند و در پای کوی مالکا، تورهای ماهیگیری صیادان همچون خفاشان غول پیکری که بالهای خویش را از هم گشوده باشند از خانهای به خانه دیگر گسترده
شده بودند. دیگر قرچا قرچ دولابها که آب را به برترین اشکوبه کاخها میرساندند، شنیده نمیشد و روی ایوانها شتران به سان شتر مرغان، به روی شکم در از کشیده و بآسودگی آرمیده بودند. دربانان در کوچهها پشت به آستانه خانهها داده و خفته بودند؛ سایه هیکلها به روی میدانهای خلوت کشیده شده بود؛ در آن دورها گاهی دود قربانیی که در آتش میسوخت هنوز از لوحهای برنزی بر میخاست و نسیم نمناک بوی دریا و بخار دیوارهای تفته از آفتاب را با رایحه گیاهان به همراه میآورد. به گرد شهر کارتاژ آبهای راکد میدرخشیدند؛ چه ماه نور خود را هم بر شاخابه محصور از کوهساران و هم بر دریاچه تونس میافشاند، بر آنجا
که مرغان آتشی، در میان رسوبهای شنی خطهای ممتد گلرنگی پدید میآوردند، در حالی که ورای آن، لاغون بزرگ آب شور همچون نقره پارهای پرتو افشان بود. گنبد مینای آسمان در افق از سویی در گرد و غبار دشتها و از سوی دیگر در مه دریا فرو میرفت و بر تارک آکروپولیس، درختان مخروطی سرو در کنار هیکل اشمون تاب میخوردند و به سان امواج منظمی که به آهستگی در طول موج شکن به پای برج و باروها بر میخوردند، زمزمهای به پا میکردند. سالامبو، به یاری کنیزکی که سینی آهنینی پر از زغالهای افروخته به دست داشت بر ایوان کوشک برآمد. در میانه ایوان، تختخواب عاج کوچکی پوشیده از تخته پوستهای سیاهگوشان، با بالشچههایی از …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان سالامبو
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید