دانلود رمان پسربلوچ pdf از محدثه_ا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، غمگین، مافیایی
عاشقانه ای ناب میان دختر تُرک و پسر بلوچ… هیرمان پسر خونسرد و جدی، یه پسر بلوچ که دل میبره از إلای…. إلای دختر مظلوم اما سر زبون داری که برخلاف مخالفت خانواده ها مالکیت هیرمان و قبول میکنه و باهاش به بلوچستان میره و اونجا میفهمه که…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان خلیج الماس [جلد ²]
دانلود رمان نفسی دیگر
قسمتی از رمان
تو فکر فرو رفتم زمانی که دیده بودمش ،شناختمش ؛ تقریبا ً 2سال پیش همه چیز بین ما تموم شد و تا الان که ندیده بودمش! —فلش بک— تبریز 4سال پیش: تو باغ قدم میزدم و واسه خودم زیر لب آواز میخوندم با صداش که پشت سرم میومد و صدام میزد به عقب برگشتم! بهم نزدیک شد و لبخند کمرنگی زد و گفت: _خوبی؟ ؛ خیلی وقته ندیده بودمتا! لبخند ریزی زدم و با صدای ارومی گفتم _نزدیک یکسال شد؛ تعجب کردم امسال فقط یکبار اومدید!
تک خنده ای کرد ،یه ابروش بالا انداخت و با شیطنت لب زد _دلت برام تنگ شد؟! لب هام رو رو به پایین خم کردم و شونه بالا انداختم. بیخیال لب زدم: _نه ؛ فقط چون خانوادمون خیلی باهم صمیمی هستن و کار و کاسبیشون باهمه تعجب کردم که اینبار اینقدر دیر اومدید! راه رو پیش گرفتم و دوباره شروع به قدم زدن کردم صدای پاشو پشت سرم میشنیدم که داشت میومد! _یه سری مشکلات پیش اومد به خاطر همین زمان برد تا بیایم تبریز!
پدرامون مثل برادر بودن جوری که وقتی بابا به اقای ناروئی (همین رفیق صمیمیش )پیشنهاد کار داد اومد و سرمایه گزاری کرد. حالا سالی دو سه بار میومد و به شریک و شرکتشون سر میزد ؛ حتی خونه هم خریده بود و یه خونه زندگی هم اینجا داشتن ! سری تکون دادم وچیزی نگفتم که خودش ادامه داد: _فردا شام خونه ما دعوتید ؛ میای دیگه؟ از این همه گیر بودنش نسبت به خودم معذب و متعجب بودم اما ته دلم یجوری میشد از این اهمیتش. کار یکی دوروز نبود یکی دوسالی بود که توجهش نسبتم بهم زیاد بود.
به سمتش چرخیدم و لب زدم _نه! نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و گفت _نمیدونم چرا هربار خانوادتو دعوت میکنیم تو نمیای! اخم ریزی کرد و مشکوک ادامه داد: _نکنه از ما خوشت نمیاد؟ نگاهی پوکر بهش انداختم و پچ زدم _نه من فقط از جمعی که بزرگا یکسره حرف کار و سیاست و اینا بزنن و من تا آخر مثل مترسک یه جا بشینم خوشم نمیاد.